عزیزدلم امیرحسین

عزیزدلم امیرحسین
شیطونک کوچولوی زندگی من
 

 

به وبلاگ ما خوش اومدید

امیدوارم از خاطراتمون لذت ببرید

[ 91/01/02 ] [ 1:32 ] [ مامان فرشته ]
سلام پسر گلم

آره حق داری ،اینقدر دیر دیر میام که دیگه هرچه خاطره روزانه است از ذهنم پاک میشه ،نمی دونم از گرفتاریهای منه ،یا از تو .......

با بزرگ شدن توسطح توقعات منم بالا رفته ،بعضی اوقات توقع دارم مثل یه مرد رفتار کنی و از اینکه هنوز شیطنت بچگی داری ناراحت میشم

گلولم !دیروز سه کار بد انجام دادی کارهایی که منو یه لحظه سر دوراهی تصمیم گیری گذاشت ونفهمیدم باید چکار کنم

از خواب که بیدار میشی برج زهر ماری  ،بدعنق ونچسب! .باید با زور وخواهش بفرستمت دستشویی

اول صبحی بعد از اینکه یکم تنظیم شدی برگشتی میگی

-مامان من گشنمه و فقطم کیک دوقلویی میخوام

خیلی باهوشی وقتی میخوای ازم پول بگیری درست دست میزاری روی چیزی که تو خونه نداریم هر چی گفتم خامه مربا میخوای ،کولوچه هم داریم ،میخوای پسته وگردو برات پوست کنم با پنیر لقمه بگیرم

اما حرف تو فقط یه کلام بود ،الا و به الا فقط کیک دوقلویی !

این روزا اعصاب  بحث کردنو اصلا ندارم . یه نگاه تو کیفم انداختم پولام همه پنجی ودهی بودن ومیدونستم پنجی دادن به تو یعنی خرج کردن تا ریال آخرش ،بهمین دلیل پنجی ودستت دادم وگفتم

- برو یه دونه کیک با شیر بخر و مابقی رو هم تخم مرغ بخر

تاکید کردم تخم مرغ یادت نره ها و تو هم مثل بچه های حرفشنو یه باشه گفتی و رفتی

سوپری سر کوچه است و چون راه امنیت داره چند وقتیه بهت اجازه میدم خودت بری سوپری دوست دارم از این  طریق به خودت اعتماد کنی

بعد از ده دقیقه به همراه نیما پسر همسایه برگشتی اما به جای کیک دوقلویی وشیر ،تخم مرغ توی دستت یه پاکت سی دی بازی بود که با شادی گفتی :

-مامان بیا ببین بالاخره سی دی کانتر وخریدم

پر ازخشم بهت تو پیدم که تخم مرغها کجان ،چرا بی اجازه رفتی پول و دادی سی دی خریدی

کنترل اعصابم دست خودم نبود وهمینجور سرت داد میزد م و تو هاج وواج ایستاده بودی وبهم نگاه میکردی هروقتم دهان باز میکردی چیزی بگی داد میزدم

-هیچی نگو ،ازت خیلی ناراحتم !

با نفس عمیقی ساکت وخاموش شدم .وقتی دیدی آروم شدم دستمو گرفتی وگفتی :

-مامان یه لحظه بیا

منو بردی توی اتاق خودت ومثل یه مرد بزرگ در وپشتمو بستی وبا خواهش گفتی :

-مامان تو رو خدا آبرومو جلو نیما نبر

یه لحظه ببه صورت پر از التماست نگاه کردم ،هرگز دلم نمیخواد این حالت نگاتو ببینم توی عمق چشمات ضعفو میخونم که این حالمو بد میکنه ،حتی دلم میخواد گریه کنم،آروم گفتم :

-همین حالا میری پسش میدی و با پولش چیزایی رو که خواستم میاری

-مامان آفرین بذار باهاش بازی کنم ،آخه آقاهه گفت پس نمیگیره

-میری بهش میگی باید یه چیزی برای مامانم میخریدم اومدم با پولش سی دی خریدم ومامانم دعوام کرده

-مامان تو رو خدا

با خشم از مقابل در کنار زدمت و گفتم

-همین که گفتم

توهم پشت سرم اومدی وسی دی رو برداشتی وگفتی پس منم میرم خونه نیماینا تا ظهرم نمیام

-اگه تو رفتی منم دیگه مامانت نیستم

-خوب نباش ،منم مامان گندی مث تو رو نمیخوام

با گفتن این حرف به همراه نیما از خونه زدی بیرون و من موندم و یه دوراهی عریض و طویل چه کنم

نهایتا به بابایی زنگ زدم وازش چاره خواستم

-من دیگه نمی دونم باید چه جوری باهاش رفتار کنم ،تند بشم ،مهربون باشم چکار کنم

بابایی با توجه به اینکه مشتری داشت به همه حرفهام گوش داد و آخر سر گفت :

-همین الان برو خودت سی دی رو پس بده  و دیگه براش کیک هم نخر تا تنبیه بشه

این راه خوبی بود باید همین کارو از اول میکردم  اما نه اگه از اول میکردم همیشه منتظر من بودی که خرابکاریهاتو اصلاح کنم

زودی لباس پوشیدم ورفتم خونه نیماینا ،مامان نیما هم به خاطر کاری که کرده بودی ازت ناراحت بود وقتی بهت گفتم سی دی رو بیار میخوام ببرم پسش بدم با گریه گفتی :

-آخه من بازش کردم

دیگه کاری از دستم برنمیومد ،میدونستمم اگه برمم مغازه سی دی فروشی فقط خودمو ضایع کردم بهمین خاطر از خیرش گذشتم وگفتم :

-بیا بریم صبحونه بخوریم

تو هم وقتی دیدی دیگه از پس دادن سی دی منصرف شدم  خوشحال قبل از خودم راه افتادی و با حرفهای شیرینی که همیشه باعث خندم میشد سعی میکردی دلمو بدست بیاری اما من حتی بهت نگاه هم نمیکردم صبحونه روی میز گذاشتم وگفتم میرم حموم مواظب خونه باش اگه کسی هم در زد حتما توی آیفون ببین کیه ،برای کسی درو باز نکن تا خودم بیام ،به یخچالم دست نمیزنی و فقط میشینی کارتن میبینی (این حرفهای همیشگیم بود و توهمه رو از بری اما من همیشه برای یاد آوری میگم و میرم )

اما تو انگار که امروز قصد جون منو کرده بودی چون  از نبودم استفاده کردی و سوئیچ ماشینو برداشتی و با ریموت در پارکینگ و باز کردی ورفتی  پشت فرمون ماشین نشستی  واول برا خودت یه ترانه گذاشتی و بعدم ماشینو روشن کردی خدا منو یه عالمه دوست داشته که ترمز دستی بالا بوده و با اولین استارت تو فقط چون توی دنده بود یه تکون خورده وباعث ترست شده

وقتی از حموم اومدم بیرون با خنده بهم گفتی :

-مامان بیا برات مازیار گذاشتم

صدایی توی خونه نمیشنیدم بهمین خاطر گفتم :

-من که چیزی نمیشنوم

-بیا تو پارکینگ ،من مازیار توی ماشین برات گذاشتم تازه کولر هم زدم

آخ که فقط خدا میفهمه من اون لحظه چه حالی داشتم ، سریع رفتم توی پارکینگ ،درست میگفتی کولر ماشین روشن بود و صدای آروم مازیار خیلی کم میومد

کنارم ایستاده بودی و خوشحال وشاد با خنده نگام میکردی انگار که آپولو هوا کردی 

آخه بچه من باید با تو چکار کنم

رفتم ما شینو خاموش کنم که بهم میگی

-مامان مواظب باش کلید نچرخونی بالا که ماشین روشن میشه میخوره به دیوار

آخ دیگه نمیتونستم به خاطر این کارت هم دعوا راه بندازم . این شوک هم   به خیر گذشت . منم سعی کردم با چند تا نصیحت و اینکه ببین خدا چقد منو دوست داشته که ماشین به درک خودت چیزیت نشده از این قضیه بگذرم

بعد از یه روز بد وپر هیجان شب رفتیم خونه عمه نازی ،عمه نازی تی وی رو با گذاشتن روی کانال جیم دست من داد وگفت :

-بیا ببین هر جا که خواستی براخودت بذار

جیم داشت گمشده رو پخش میکرد که من دنبالش میکنم و توهم اینو میدونی اما یه هو کنترل از دستم کشیدی وگفتی :

-من میخوام پرشین توون ببینم

منم دیدم بحث توی جمع فایده نداره از خیر گمشده گذشتم اما تو اومدی بین کانالها گشتی وگشتی یه فوتبال  ده قیانوسی مال زمان بچگی های علی دایی توی زمین خاکی پیدا کردی و دادی به بابایی وگفتی بابا بیا فوتبال ببین

کاشکی بزرگ بودی و حال منو اون لحظه میفهمیدی ،آی حرصم گرفت که دلم میخواست همون لحظه یا سر خودم و با سرعت وشدت نور بکوبم به دیوار یا اینکه ..........

چند تا از عکسهای دوران مهدتوبرات گذاشتم تا  خاطره در کنار دوستان بودن همیشه برات زنده بمونه  

 

من اصلا نمیفهمم چرا عکسهام با آپلود اینهمه بی کفیت میشن آخه توی سیستمم خیلی روشن وقشنگن

یه چیز دیگه من کد چهار رقمی برای ارسال کامنت ندارم از همه دوستای خوبم شرمنده ام

[ 93/05/19 ] [ 16:22 ] [ مامان فرشته ]
سلام پسر عزیزتر ازجونم

فسقلی نازم ،این روزا اینقدر مهربون ودوست داشتنی شدی که دیگه اون نگرانی هایی که مثل خوره وجودمو میخورد آزارم نمی ده .حالا میدونم پسرم ،مرد با شعور وفهمیده ای بار اومده که من همیشه از داشتنش به خودم می بالم

دیشب موقع خواب یکم ناآروم بودی وهی غلت میزدی ازت پرسیدم :مگه جایت درد میکنه گفتی : نه فقط خوابم نمیاد گفتم میخوای برات لالایی بچگیهاتو بخونم خندیدی گفتی :من دیگه نه سالم شده (برای بچه های بزرگ میگی نه سالشونه ) گفتم خوب شده باشی وشروع کردم به خوندن

لالا لالایی عزیز نازم

 گل گلخونم

یکی یکدونم  عزیزدردونم

همه وجودم  شادی خونم

لالا لایی  امیرحسینم

وهمینجور اینا رو اینقدر زمزمه میکردم تا چشمای خوشگلت از خستگی خمار بشن وروی هم بیفتن

دیشبم با همون عشق شروع به خوندن کردم ،یکدفعه دیدم داری گریه میکنی ،تو بغل گرفتمت گفتم چرا گریه میکنی اشکهای قشنگتو با کف دست پاک کردی وبغض آلود وبا شرم گفتی :

-مامان دلم برا اون خونمون تنگ شده (الهی مامان قربونت بره که منم دلتنگ اون خونه وشیطنتهای توهم هستم )

گفتم :مامان این خونه که از اون بهتره ببین پیش دریاست ،میتونیم هرشب بریم ساحل دریا وپیتزا بخوریم

اما دل کوچیک تو غصه دارتر از این حرفها بود .منم با خنده گفتم بزرگ که شدی میریم اون خونه رو میخریم و اونجا زندگی میکنم

چند شب پیش با شوخی به بابایی گفتم امیرحسین دیگه بزرگ شده باید برم یه دختر برا خودم بیارم .بابا هم به شوخی گفتم باشه امیرحسین بچه من ،دخترت هم براخودت

حالا امروز اومدی خودت و برام لوس کردی که مامان یه بار دیگه برام لالایی میخونی

بغل گرفتمت و شروع به خوندن کردم وقتی گفتم یکی یکدونم ،خودتو از بغلم بیرون اوردی وگفتی من که دیگه یکدونت نیستم تو که میخوای بری یه دختر برا خودت بیاری (آخ که من فدای اون دل کوچیک نازک نارنجیت برم که اینهمه حساسه )

چند وقتیه صدای اذون که از tvپخش میشه سریع کانال وعوض میکنی در عجب بودم چرا این کارو میکنی چون تو خیلی به قران علاقه داری وچند سوره هم از حفظی تا اینکه دیشب باز این کارو تکرار کردی ومن از دستت عصبانی شدم وگفتم چرا اذون و رد میکنی نمی دونی خوب نیست وخدا ناراحت میشه

برگشتی میگی :آخه این صدای روز قیامته ومن روز قیامتو دوست ندارم

حالا من موندم اصلا چی بگم بهت

 

[ 93/04/04 ] [ 3:0 ] [ مامان فرشته ]
سلام

چند وقته پیله کردی ، تبلت میخوام .البته حقم داری تمام بچه های خانواده ،ریز ودرشت تو هر چه مهمونی ودیدوبازدیده سرشونو کردن تو تبلت ویادشون از شیطنتهای همیشگیشون رفته این وسط تو تنها بچه ای هستی که همیشه اصرار میکنی به بقیه خواهش میکنم یه لحظه تبلت تو بهم بده یکم بازی کنم و کار من فقط حرص خوردن میشه

دکتر برات گوشی وکامپیوتر واکیدا ممنوع کرده اما کو گوش شنوا تمام روز سرت توی گوشی منه ،منم به بابایی میگم اون که تمام مدت یا گوشی خودمون دستشه یا داره برا یه لحظه گوشی دست گرفن بقیه التماس میکنه پس چرا براش نخریم تا دیگه نخواد اشکش دربیاد اما بابا طرز تفکر خاصی داره بعضی وقتا اصلا درکش نمی کنم ،میگه :کوتاه اومدن امروز ما به معنی قبول همه خواسته های غلط اونه

اما من طرز فکرم یه چیز دیگه است  ،من میگم وسایل ارتباطی باعث رشد فکری بچه میشن برعکس اونچیزی که امروزه به اسم روانشناسی دارن به خورد ما میدن نمی دونم شاید واقعا من اشتباه فکر میکنم ولی وقتی اطلاعات عمومی بچه های امروز و با زمان خودمون میسنجم میبینم وای که چقد ما عقبیم

اما در این بین یه چیزو به خوبی میفهمم واونم اینه که به هیچ طریقی نمی خوام صورت به اشک نشسته وحسرت خورده تو رو ببینم

چند روز پیش ازم میپرسی :مامان چرا روز مامان هست روز باباهم هست اما روز پسر نیست ؟.با کمی فکر کردن میبنم بیراه نمی گی تو تقویم ما روز همه هست الا پسر اما دلم نمیاد اینو بهت بگم ،پس میگم :روز کودک هست دیگه

تو-  :خوب من اگه رفتم کلاس اول که دیگه کودک نیستم (الهی قربونت برم که فکر همه جا رو کردی)

من- خوب اونموقعه روز دانش آموز داری

تو- پس چرا روز دختر هست مگه اونا دانش آموز نیستن (این رشته سر دراز دارد )

من -نمی دونم !ایشالله رئیس جمهور شدی یه روزو بذار روز پسر (دوره احمدی نژاد همیشه میگفتی وقتی احمدی نژاد شدم )

کمی فکر میکنی ومیگی :فردا روز پسره تو باید برام کادو بخری

من -فردا که جشن نیست

تو -مگه باید جشن باشه

من -آره دیگه باید روز تولد یکی از امامامون باشه

تو- مگه روز تولد دخترا تولد کیه ؟

من- تولد حضرت معصومه خواهر امام رضا (ع)

تو -روز باباچی ؟

من-تولد امام علی (ع)

تو -خوب منم تولد امام زمانو روز پسر میذارم

من- چرا امام زمان (ع)

تو -چون امام علی بزرگترین امامونه و امام زمان کوچکتریشون ،تو باید برام کادو بخری

میگم :باشه میخرم

حالا امروز شنیدی چند روز دیگه تولد امام زمانه با خوشحالی بهم میگی :مامان روز پسر داره میادا کادو من یادت نره

من :باشه تو توی دلت از خدا بخواه مشکل بیمه من حل بشه

تو- من  دیگه از خدا هیچی نمیخوام اون اصلا چیزایی رو که میخوام بهم نمی ده ،دیگه میخوام از جادوگرا چیز بخوام

من-اونوقت جادوگرا چه جوری چیزی رو که میخوای بهت میدن

-اونا با چوبشون هرچی بخوای بهت میدن ،من صد دفعه توی دلم از خدا خواستم شما برام تبلت بخرید اما خدا اصلن گوش به حرفم نداد حالا میخوام از جادوگرا بخوام برام تبلت بیارن

ومن

 

 

 

 

[ 93/03/17 ] [ 4:54 ] [ مامان فرشته ]
 سلام

اولین دندون شیری

اولین دندون خوشگل پسرم هم بعد از یه هفته لق بودن افتاد وبرای اینکه یادگاری بمونه توی البومت وکنار دستبند تولد و اولین ناخونهای کوتاه شده ات گذاشتمش اما تو اصرار داشتی که باید بذاریش زیر بالش تا فرشته دندون برات هدیه بیاره که اونم برات یه چراغ خواب شلمن خوشگل هدیه اورد

اما از خاطره لق شدن دندونت این بود که تو چند وقتی همش از من میپرسیدی چرا دندون همه دوستام افتاده ولی مال من که از همشون بزرگترم هنوز نیفتاده تا اینکه یه شب که ما به خاطر وضعیت باباجی و دیالیز شدنش تا دیر وقت بیمارستان بودیم تو خونه خاله صغرا پیش لاله والهه موندی و خاله اجازه نداد بیدارت کنیم وبرگردونیم خونه وچون توهم عادتهای بد خواب نداری من باخیال راحت رفتم خونه اما دروغ چرا از دوریت چشم برهم نذاشتم چون بعد از سفر کربلا که بدون تو رفتم این اولین شب بدون تو بود برام

از زبون خودت:نصف شب جیش داشتم الهه کنارم خواب بود اما خاله صغرا توی اتاقش بود یکی از لامپها روشن بود وخونه رو روشن کرده بود منم بلند شدم ورفتم دستشویی کنار اتاق خاله صغرا وبعد اومدم خوابیدم اما دلم برای تو تنگ شده بود وتا صبح خواب اصلا دیگه خوابم نبرد صبح خاله صغرا وعمو حسین توی آشپزخونه داشتن صبحونه میخوردن وحرف میزدن رفتم پیششون خاله گفت بیا صبحونه بخور اما من گفتم دلم نمی خواد (عادت داری صبحونه رو یکی دو ساعت بعد از بلند شدن از خواب بخوری) خاله گفت میای بریم دعا گفتم مگه نمیری سرکار گفت نه امروز جمعه است گفتم آره میام .خاله دو تا کلیک دوقلویی با شیر برام گذاشت توی کیفش گفت برای وقتی گرسنه شدی با هم رفتیم خونه عمو ایوب (خونشون تنها یه خیابون از هم فاصله داره ) نگین ووحید خواب بودن خاله مریم وعمو ایوب داشتن صبحونه میخوردن من به خاله صغرا گفتم همرات نمیام میخوام اینجا پیش نگین بمونم عمو ایوبم گفت باشه خودم بعدا میبرمت خونتون .خاله صغرا و خاله مریم رفتن دعا اما من موندم پیش عمو ایوب رفتم پیش نگین خوابیدم اون چشماشو باز کرد دید منم رفت کنارتر تا برای من جا باشه عمو ایوبم وقتی دید من خوابیدم رفت بیرون .......با صدای خاله مریم بیدار شدم داشت به نه نه بابا امیر (بابا امیر ونه نه خونه عمو ایوب زندگی میکنن چون بابا امیر در اثر سکته فلجه و نیاز به مراقبت داره )میگفت فلفو هم که اینجاست پس چرا نرفته منم بلند شدم گفتم خاله کی اومدی

با خاله مریم رفتم توی آشپزخونه خاله برام صبحونه روی میز گذاشت منم گفتم خاله صغرا ها اصلا هوش نداره

خاله با خنده گفتم :چرا ؟! گفتم آخه کیک وشیر منو با خودش برده

خاله هم یه دونه کیک بهم داد داشتم کیک رو میخوردم که دندونم درد گرفت به خاله گفتم اومد نگاش کرد وگفت: مبارکه دندونت لق شده خیلی خوشحال شدم به بابا امیر ونه نه هم گفتم اونا هم خوشحال شدن می دونستم توهم خوشحال میشی خاله گفت مامانت صد بار زنگ زده منم دلم برات تنگ شده بود وحید که بیدار شد بهش گفتم منو میبری خونه اونم منو اورد خونه

دندونت یکهفته بعد دقیقا توی تاریخ 20/2/93ساعت 6وهشت دقیقه وقتی داشتی برای رفتن به کلاس تکواند آماده میشدی افتاد

توی این عکس خیلی بد افتادی و با خواهش والتماس اینو ازت گرفتم چون درحال بازی بودی و نمیخواستی عکس بندازی

کلی عکس از این مدت گرفته بودم که همشون به خاطر تنبلیم وحماقتم نابود شدن همه عکسها که توی گوشیم بود یه روزظهر  بعد از اینکه تا دقیقه 95با گوشیم بازی کردی آخر سر گفتی مامان شارژگوشیتم تموم شد منم مثل همیشه گفتم ایراد نداره بذارش توی شارژ همیشه عادت دارم تا گوشی خاموش نشده شارژش نمیکنم  عصر که بیدار شدم اولین کاری که کردم سراغ گوشیم رفتم ولی هرکاری کردم روشن نشد اصلا شارژ نمی گرفت چند تا خدماتی بردمش گفتم یه قطعه اش سوخته که گیر نمیاد خود گوشی برام ارزشی نداره ولی غصه ام فقط به عکسهای تو وشماره های سیو شدمه حالا اتفاقیه که افتاده وهیچ کاریشم نمیشه کرد حالا صالح پسر عمه طلا قول داده یه جوری برام اطلاعاتشو بیاره بالا وعکسهای تو رو کپی کنه فعلا که امیدم به اونه تا ببینم خدا چی میخواد این عکسو با گوشی بی کیفتم گرفتم به همین خاطر بد افتاده گوشی جدید خریدم

اگه تا اونموقه دندونت در نیومده بود جایگیزینش میکنم فعلا برای یادگیری اینو تحمل کن بد نیست

جشن هفت سین

از بس دیر به دیر میام که همه خاطره ها قروقاطی شدن این جشن مهدتون بود که به ما گفتن خودم عکس میگیرم وشما عکس نگیرید ولی تا حالا هنوز سی دی عکسها به دستمون نرسیده خوب فعلا تحمل میکنم

این عکسو آخر جشن که داشتید سرود ای ایران رو همه باهم میخوندین گرفتم

البته توی این جشن خاله زهرای مهربون بهت یه شاخه گل و یه متن زیبا که نوشته خودش بود بعنوان تنها بچه ای که شش سال تموم پیش بودی و هدیه داد دستش درد نکنه

'گرفتن کمربند زرد

بالاخره با تلاش خودت اول اردیبهشت کمر بند زرد هم گرفتی   قبلا همه حرفت این بود که من کی کمربند زرد میگیرم حالا میگی من کی کمربند سبز میگیرم هر روز میری ومیای ومیگی پس چرا به من کمربند سبز نمیدن عزیزم پله پله بای رسیدن به بام افتخار همیشه باید آهسته و با اعتماد به نفس بالا بری اگه بخوای هولکی ویکدفعه بری هرگز به بالا نمیرسی چون وسط راه پرت میشی

 

وحالا عکسهای آتلیه ای امسال

 

 

 دوستای مهربونم نمی دونم چرا عکسهام اینهمه بی کیفیت افتادن قبلا سابقه نداشت اینجوری بشن از چند تا سایت آپلود کردم ولی همه این مدلی بودن از دوستای عزیزم میخوام اگه اطلاعی تو این مورد دارن بهم کمک کن

[ 93/02/31 ] [ 3:0 ] [ مامان فرشته ]
سلام حالا که بعد از مدتها اومدم میبینم چقدر دلتنگ اینجام اما نمی دونم چی باعث شده از نوشتن دلسرد بشم شیطنتهای آزار دهنده تو باعث شده یا کم حوصلگی من عزیزم بخش اول زندگیت کم کم داره تموم میشه ومنو تو مشتاقانه داریم روز شماری میکنم بخش دوم زندگیت ورفتن به مدرسه شروع بشه یادمه احسان (اولین نوه خانوادمون )که میخواست بره کلاس اول روز اول مهر همون یه حالی شده بودیم حس قشنگی بود وخاله صغری(مامان احسان) اون روز گریه کرد حالا احساس خاله صغرا رو درک میکنم روزی که تو رو بهم دادن اینقدر کوجولو بودی که از بغل گرفتنت ترسیدم تنها 365گرم و52سانت ولی امروز مردی شدی یه مردکوچولو خوشگل که من از دیدنت به اوج خوشبختی میرسم دوستت دارم اونقدر که فکر میکنم بدونت حتی نمی تونم نفس بکشم توی این چند ماهی که گذشت اتفاقات زیادی افتاده باباجی عزیزم به خاطر دیابت یه پاشو از دست داد روزی که قرار بود ببرنش اتاق عمل التماسم کردی همرام بیای بیمارستان منم چون همه بیمارستان بودیم وکسی نبود ازت نگهداری کنه مجبور شدم تو رو همراه خودم ببرم لحظه ای که باباجی رو بردن اتاق عمل نگهبان بهمون اجازه داد بریم وببینیمش چون دکتر ش به خاطر حال وخیم باباجی تنها 15 درصد امیدوار بود وما به اصرار خود باباجی وحال بدش حاضر به این ریسک بزرگ شدیم روز وشب بدی بود برای هممون ،همه توی اتاق ریکاوری جمع شده بودیم و سعی میکردیم بغض های انباشته شده تو گلومون رو جلو باباجی نگه داریم اونو که بردن اتاق عمل همه منفجر شدیم هرکسی یه گوشه ایستاده بود و گریه میکرد حتی مردا .از تو که کنارم ایستاده بودی غافل شده بودم وفقط توی دلم دعا میکردم خدایا ازت خواهش میکنم بابام وبرگردون ما هنوز بهش احتیاج داریم وقتی ازمون خواستن بیرون بریم ومنتظر بمونیم من تازه یاده تو افتادم کنارم ایستاده بودی ومثل بارون اشک میریختی بدون اینکه مثل همیشه بخوای سوال پیچم کنی با این سن کمت خیلی خوب فهمیده بودی ممکنه دیگه هرگز باباجی رونبینی یادمه وقتی خبر غرق شدن دایی جونت رو شنیدم با اینکه 10سالم بود ولی نتونستم درکش کنم واز اینکه  میدیدم بابا ومامانم چطور خودشونو روی زمین غلط میدن ولی نمی تونستم باورکنم دیگه هرگز قرار نیست داداش عزیزمو ببینم تا یک روز از رفتار خانوادم توی شک بودم تا شب دوم که اونو توی خواب دیدم بهم گفت دیگه قرار نیست برگردم اونجا بود که توی خواب پریدمو وبه عمق فاجعه وبدبختی خانوادم پی بردم جیغ میکشیدم وگریه میکردم که من داداشمو میخوام ،مامان بیچارم منو سفت بغل گرفته بود وبا گریه میگفت برمیگرده رفتن دنبالش اون میاد ولی امروز بعد از 20واندی سال هنوز نیومده هنوز چشمای ما منتظر به در ولی اون دیگه رفت برای همیشه نمی دونم چرا امروز بعد از مدتها که اومدم دلم اینهمه پره تو دایی جونت روخیلی دوست داری با اینکه تنها اونو توی عکسهاش دیدی ولی همیشه در مورد اون ازم سوال میپرسی یادمه وقتی هنوز نمی دونستم خدا تو رو بهم داده خوابشو دیدم بهم گفت اومدم که تا همیشه پیشت بمونم و من خوشحال بهش گفتم جونمو فدا میکنم وقتی فهمیدم خدا تو رو بهم داده ازش خواستم تو رو مثل اون مهربون ودوست داشتنی کنه کسی که توی کل خانواده یه نگین بود ومیدرخشید وحالا مامانم  همیشه میگه 100سال عمر امیرحسین باشه اخلاقش دقیقا به دایش رفته اره راست میگه توهم مهربونی وخوش قلب کسی که آدمای پیرو بیشتر از همه دوست داره ولی فقط یکم اذیتهات روی اعصاب همه است که اونم میدونم بزرگ بشی درست میشی امشب عجب دلم هوایی شده دلم میخواد یه باره دیگه بیاد بخوابم آخرین بار همون دفعه بود که گفت میخواد پیشم بمونه دیگه نیومده به خوابم نمی دونم چرا ............... خوب خدا روشکر خدا دعاهامونو قبول کرد و عمل بابا جی موفقیت آمیز بود حتی باعث تعجب دکترش هم بود اما اینها توی اون لحظه برای هیچ کدوممون مهم نبود مهم باباجیه که یه بار دیگه برگشت پیشمون

تو بعد از عمل همراه زن عموت رفتی خونه باباش واونجا به مامان زن عمو که خیلی دوستش داری وباهاش دوست هستی با گریه گفتی پای باباجیمو قطع کردن ومن میخوام تا رشد نکرده ومثل اولش نشده اونو نبینم اخه دلم برای باباجیم میسوزه الهی من قربون دل نازک ومهربونت برم که اینهمه نازنینه

[ 93/02/27 ] [ 3:37 ] [ مامان فرشته ]
سلام گل خوشبوی سرزمین آرزوهای من

دیشب بعد از دوماه تاخیر بالاخره کادوی تولدت رسید اینقده خوشحال بودی ودوستش داشتی که دلت می خواست تا صبح سوارش بشی

سه هفته قبل از تولدت بابا برات از دبی دوچرخه رو خرید وقرار شد روز تولدت سوپرایزت کنیم اما از شانس بدما اون لنجی که دوچرخه ات همراهش بود برای تلخیه بارش تا دوماه گمرک نرفت و باعث شد ما هر روز غرغرای تو رو تحمل کنیم که شما منو دوست ندارین و برای تولدم هیچی نخریدی

چند روز پیش از خونه باباجی تا خونه خودمون باهمدیگه پیاده روی کردیم ،برای ردشدن از خیابون منتظر قرمز شدن چراغ راهنما بودیم که یه تاکسی کنارمون ایستاد با کمال پرویی سرتو کردی توی اتاقک و به راننده میگی

-ما منتظر تو نیستیم

 

[ 92/12/03 ] [ 19:48 ] [ مامان فرشته ]
سلام

امروز دلم گرفته و دلم میخواد یه عالمه گریه کنم همشم به خاطر تو هه ،تو عزیز دلم ،

به خاطر خیلی چیزاست

به خاطر کوتاهی که درحق تو کردم ونمی دنم اصلا قابل جبرانه یانه

به خاطر محدودیتی که تو به خاطر چشماهای لرزانت داری و من نمی دونم باید چکار کنم

روز جمعه خانوادگی رفته بودیم خونه باغ تو از صبح خون به جگرم کرده بودی که کی بابا میاد بریم تمام طول هفته برای  روز جمعه لحظه شماری می کنی بابا اومد رفتیم همه بودن ،همه بچه ها ،کیوان ،امیرمحمد ،محدثه ،الهه ،.......

اما تو از بودن با بچه اصلا لذت نمی بری تمام مدت صدای گریه ات منو آزار می داد اینقدر عصبی و خشمگین بودی که فقط داد می زدی دلیلت هم این بود که کیوان توپتو خراب کرده و همه بچه ها سربازای اونن وتو رو تحویل نمی گیرن (الهی من فدای اون دل کوچیکت بشم که وقتی غصه داره انگار دنیام خرابه )

منم که تحمل اشکهای تو رو اصلا ندارم ونمی تونستم به خاطر تو با همه بچه ها دعوا کنم از تو اعصابم خورد تر از اینکه تو اینهمه ناسازگار بار اومدی

ای خدا چرا بچه من باید اینجوری بار بیاد اینهمه ضعیف وشکننده که با کوچکترین بادی بلرزه و تحمل سختی رو نداشته باشه

در اینکه که کیوان تو رو اذیت میکنه که من شکی ندارم اما پسرم ،عزیزدلم توی زندگیت یاد بگیر

با همسن وسالای خودت بپر ،کیوان از تو بزرگتره مطمئنا از تو قویترم هست ،امیرمحمد دوست توهه همسن وهم اندازه توهه اون دوست توهه کسی که با رفتارش هیچ وقت اذیتت نمی کنه وزور خودشو به رخت نمی کشه

اون روز هیچ کدومم از جمعه ای که اینهمه منتظرش بودیم لذت نبردیم خاله ها میگن تقصیر منه که تو ضعیف بار اومدی چون همیشه منو کنار خودت حس کردی و می دونی من ازت حمایت می کنم اما خاله های عزیز مگه یه بچه ۶ساله چقدر تحمل داره که ۸تا بچه سربه جونش کنن و اونو بازی ندن

اما اونا هم یه جورایی راست می گن تو خیلی وابسطه من شدی با بابایی هیجا نمی ری اما با من اگه تا سر کوچه بخوام برم هستی

باید روشم رو عوض کنم اما نمی دونم چه جوری و از کجا

             

                          2946518r59irwbv83

بالاخره به خاطر علاقه ای که به تکواندو داری  رفتی کلاس تکواندو ، دیروز با مربیت صحبت می کردم بهم گفت به خاطر عینکی بودنت نمی تونی حرفه ای ادامه بدی ولی اون همه تلاششو برای یادگیریت می کنه

اینکه چشمای تو مادرزادی لرزش داره تقصیر تو نیست تقصیر منم نیست این خواست خدا بوده و ما هم راضیم به راضای او

اما هرگز فکر نمی کردم این لرزش مانع و سدی باشه برای رسیدن به خواسته های تو

 

اولین آرزویی که داشتی این بود که دلم میخواد خلبان بشم من همیشه میگفتم ایشالله میشی تا اینکه نمی دونم چه از خدا بی خبری بهت گفته بود تو با عینک که نمی تونی خلبان بشی بعد از اون گفتی مامان من می خوام پلیس بشم وخلفکارا رو کنم توی حلفدونی

گفتم چه خوب ولی مگه تو نمی خواستی خلبان بشی تو هم گفتی من که عینکیم با عینک که نمی شه خلبان بشی

آخ که چقد اونروز دلم سوخت وغصه دارشدم

امسال که رفتیم پیش دکتر از راه نرسیده به دکتر گفتی پس کی چمامو لیزر می کنی تا از عینک راحت بشم

دکتر هم با خنده گفت هنوز زوده، باید ۲۰سالت بشه تا اونوقت عملت کنم حالا هر روز می پرسی چند ساله دیگه ۲۰سالم میشه

 من برای اون روز لحظه شماری میکنم 

 یه دانشجوی  بلند ورشید خوشقیافه که دل همه از جمله مامان برات غنج میره

الهی من زودتر اون روزو ببینم

 

 

[ 92/11/19 ] [ 21:24 ] [ مامان فرشته ]
تولد تولد تولدت مبارک

یاد تو قشنگترین لذت زندگیست

لبخند تو زیباترین شکوفه زندگیست

 

 

[ 92/10/11 ] [ 19:30 ] [ مامان فرشته ]
سلام عزیز دلم

شماره معکوس شروع شده و پسر گلم کم کم داره 6ساله میشه اخ که چقد این وز رو دوست دارم اگه امکان داشت روز تولدت همه شهرو چراغونی می کردم وشرینی می دادم تو عزیز دلمی کسی که با خنده های قشنگش همه خوشبختی های زندگی رو یکجا به من می ده


نمی خوام حتی قطره ای اشکتو ببینم .......

می میرم اگه ببینم غصه می خوری.........

توی تقویم ماه دی رو خوب می شناسی هر روز تقویم رو میزی رو میاری می گی مامان چند روز دیگه مونده

و منم حساب می کنم

                         
56

     
این روزها پسر خوبی شدی خانم مربی خیلی ازت راضیه بیشتر گزینه های دفتر ارزشیابیت  بالاترین حد انتظاره و این بهترین خسته نباشید تو یه عصر چهارشنبه برای مامان خستته  

شبها که می خوایم بخوابیم بهم می گی مامان فردا می خوام خوشحالت کنم می گم چه چوری ؟

می گی می خوام یه ستاره بیارم تا تو خوشحال بشی

الهی من قربونت برم که می دونی مامانو با چی خوشحال کنی

وقتی نه ستاره شدی با خوشحالی به همه می گفتی  اگه یه ستاره دیگه بگیرم فرشته مهربون برام جایزه میاره

وحید ازت میپرسه فرشته مهربون می خواد برات چی جایزه بیاره

با ذوق بچگونه می گی می خواد اپل (گوشی اپل ) برام بیاره

وحیدم با خنده میگه بیچاره فرشته مهربون خودش که گوشی c7داره چطور میخواد برا تو اپل بده

برگشتی به من می گی :مامان یعنی فرشته مهربون برام اپل نمیاره


56

کم کم علایقت دارن رنگ می گیرن بیشتر علایقت شبیه منه مثلا مثل من به جغرافیا علاقه داری و اطلس گیتا شناسی دوران دبیرستان منو برداشتی و می گی :

مامان من این کتاب رو خیلی دوست دارم به من می دیش گفتم برای تو

حالا زیر تختت گذاشتیش و هرشب بهش نگاه می کنی ایران رو خیلی خوب توی جهان میشناسی و با ذوق دومورد اقیانوسها ازم سوال می پرسی حالا فرق دریا با دریاچه رو می دونی ومی فهمی مدیترانه بزرگترین دریای جهانه وآرزو می کنی بری مصر یه دونه مومیایی ببینی

مثل بچگیهای من آرزو داری افسر بشی بهم می گی مامان من بزرگ شدم تو دیگه از هیچی نترس چون من نمی زارم یه دونه دزد هم بیاد خونمون

مثل من خیال پردازی و خیلی راهت می تونی با یه عکس یه قصه سر هم کنی

به شدت به غذاهای فست فودی علاقه داری وآش رشته و حلیم رو مثل من خیلی دوست داری


56

دو تایی با هم رفتیم ساندویچی قبل از من پریدی می گی ما پیتزا مخصوص می خوایم بعد از بیست دقیقه که پیتزا آماده شده یه قاچ از پیتزا برداشتی می گی مامان اجازه می دی من یه قاچ از پیتزا بخورم

هنوز من جوابت ندادم که خودت دوباره می گی

من چه خنگولیما این پیتزا که مال خودمه چرا از تو اجازه می گیرم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


خاک بازی با مائده یه روز جمعه

بازی با ماشین کنترلی هدیه فرشته مهربون


جلد کتاب باب اسفنجی (کاردستی واحد آموزش کتابخوانی)

 

این داستان  رو من ندیم و نوشته هام بر اساس گفته های خودت بوده حالا بعد از اینکه درستش کردم وبرات خوندم  گریه که نه اینجاش این جوری نبوده واینجاش رو باب نگفته . پاتریک گفته

با کلی خواهش و التماس راضیت کردم که همین کتاب خوبه و خاله قبولش داره




[ 92/09/20 ] [ 22:51 ] [ مامان فرشته ]
سلام پسر عزیزم

قبل از هرچیزی روز کودک و به تو عزیز دل بندم  تبریک عرض می کنم و آرزو دارم از لحظه لحظه ساعات کودکیت لذت ببری و همیشه شاد وسرحال باشی

صبح زود با صدای قشنگت بیدارشدم این قانون زندگی ماست تمام طول هفته من تو رو بیدار می کنم ولی روز جمعه همون ساعت تو منو با زور بیدار می کنی وهرچه هم بهت می گم :

-عزیزم امروز جمعه است بذار یه کوچولو دیگه بخوابم

به خرجت نمی ره ومی گی :

-مامان  بیدار شو دیگه ،چاقالو میشیا

و تو چقد از مامان چاقالو متنفری ! اینو همیشه بهم گوشزد می کنی مثلا وقتی می خوام از چیپس یا پفکت بخورم با اعتراض می گی :

-مامان چیپس وپفک مامانا رو چاقالو می کنه ها ،بعد مثل تپل می شی هی می خوای بری دکتر لاغر شی (البته نیست که دلت برا من می سوزه نه برا چیپس وپفکت این حرفو می زنی )

بعد از بیدار شدنم و صبحونه خوردن البته قانون دوم زندگیمون تو تا یه سری پرشین توون ندیدی اصلاو ابدا" نه دستشویی می ری ونه صبحونه می خوری منم چون اصرار و بی فایده می بینم اجازه می دم هر وقت خودت دوست داشتی این کارا رو انجام بدی

من سرگرم کارهای خونه شدم وتو سر گرم پرشین توون ،mbc3،هدهد و........از هدهد یه سرود در وصف خدا پخش میشه و بینش میگه شریک لکلک .......برگشتی می گی :

-مامان مگه خدا به آدما کلک می زنه

-نه عزیزم خدا آدما رو دوست داره

-پس چرا این پسره داره می گه خدا تو بهم کلک زدی

با هم می ریم تو حیاط تو اسکیت بازی می کنی ومن سرگرم کار بابا برای روز کودک وجشن بادبادک هواکنی برات باد بادک خرید وگذاشته توی پارینگ روی صندوق ماشین که یادمون ازش نره

یه عالمه خوشحال میشی و با شادی مضاعفی منو می بوسی اما لحظه ای بعد با غصه می گی :

-کاشکی فردا (دیروزو می گی فردا ) جشن بادبادکها بود

-چرا عزیزم !

-چون فردایه عالمه باد می اومد اما امروز اصلا باد نیست

انگار خدا حرفتو شنید چون یکساعت بعد چنان بادی می وزید که در وپنجره های خونه می خواستن کنده بشن  بیچاره دختر همسایه دستش لای در موند وخودش ومامانش توی کوچه چنان داد وفریادی راه انداخته بودن که همه ما از ترس نزدیک بود قالب تهی کنیم

عصر خانوادگی رفتیم ساحل هر دومون  این روزو خیلی دوست داریم تو  با انرژی بازی می کردی ولذت می بردی منم از شادی توهمیشه  شادم

 

پسر وپدر در تلاش برای کنترل بادبادک

اینم بادبادک زیبای پسرم که به خاطر عشقش به هواپیمای جنگی بابا این شکلی براش خریده

غروب زیبای ساحل دریا

شب هم بابایی به قولش عمل کرد وباهم رفتید سینما شش بعدی ،من بیرون منتظر شما موندم چون از هیجان متنفرم وسر درد می گیرم اولش بابایی گفت من خستمه تو ماشین می مونم شما برید تو می گی :

-نه مامانم زنه و می ترسه

من از مانیتور بیرون این عکس وانداختم بابا برا که تو نترسی تو رو رو پاش گذاشته غافل از اینکه تو شیر مردی واز هیچی نمی ترسی

روایت فیلم از زبون خودت

یه مردی تو خونه اش خواب بود یه دفعه در خونش باز شد ویه عالمه مومیایی تو خونش ریختن اونم تفنگشو برداشت ومومیایی ها رو دونه دونه کشت وقتی تیر می کرد تیرش به ما می خورد وهمه جیغ می زدند مومیایی ها رو که کشت یه دایناسور اومد که پف پف می کرد وجلو می امد دختر ها همه جیغ می زدن ولی من می دونستم این فیلمه واصلا نترسیدم

قفسه مخصوص وسایلت توی پیش دبستانی

 

[ 92/08/01 ] [ 1:55 ] [ مامان فرشته ]
سلام

مهر با همه مهربونیش از راه رسید ومن و تو با یه عالمه آرزو در کنار هم توی مهد آریا این روز قشنگ رو کنار دوستات جشن گرفتیم و تو بعد از ۴ سال تحصیل تو مقاطع مختلف (۱یکسال شیرخواره،۱سال نوباوه ۱و ۲سال نوباوه ۲)بالاخره موفق به اخذ مجوز راهیابی به کلاس خاله فریده (پیش دبستانی) شدی و از این بابت هر دو یه عالمه خوشحال وشاد هستیم 

-می دونی من چقد خوشحالم که می ری پیش دبستانی

-چرا ؟

-چون پسر کوچولویی خوشگل من دیگه بزرگ شده ومی خواد بره مدرسه  

-بابا تو چقدخوشحالی که من می رم پیش دبستانی ؟

-قد یه نخود

-مامان ببین بابا اصلا خوشحال نیست من می رم پیش دبستانی

-چرا بابا یه عالمه خوشحاله چون امروز رفته برات یه عالمه خوردنی خرید کرده که پسر گلم تو مهد بخوره

روزی صد بار وسایلت و با خوشحالی کنار هم ردیف می کنی و می گی :

-مامان مگه تو نمی گی من می خوام برم پیش دبستانی پس چرا دوباره منو می خوای ببری مهد

-عزیزم اونجا هم مهد هم پیش دبستانی کلاس خاله فریده پیش دبستانیه

-یعنی من می خوام برم کلاس خاله فریده (از سال اول ورودت به مهد آرزو داشتی بری کلاس خاله فریده دلیلش هم اینه که بچه های خاله فریده از ما بزرگترن و اونها رو همه جا می برن ولی ما چون کوچولو هستیم هیجا ما رو نمی برن )الهی قربونت برم که چه دنیایی داری براخودت

صف صبحگاه روز اول مهر در کنار تمیم عسکر (حالا سه ساله که باهم همکلاسیت وتو شیطونی واذیت کردن خاله دست کمی از هم ندارین پارسال حتی عینکهاتون هم شبیه هم بود که امسال من فریم عینک تو رو عوض کردم )

با آجرهات کشتی ساختی ومی گی : مامان ببین حتی رادار هم براش گذاشتم

مشغول خانه سازی

وسایلی که همه به سلیقه خودت خریداری شده (وسایل آموزشی رو خود مهد بهتون می ده )

در حال اسکیت بازی تو خونه جدید

بابایی به قول خودش عمل کرد وما درست دو روز مانده به عید فطر به خونه جدیدمون نقل مکان کردین اگر چه هنوز خونه جدید نواقصی داره اما همین که هر سه تایمون به آرامش رسیدیم برامون یه دنیا ارزش داره خونه جدید هنوز پرده نداره وبابا قول داده پرده وفرشها رو با مبل برامون ست کنه که نیاز به یه جیب پر داره وبابا قول ۶ماهه دوم سالو داده به امید ۶ماهه دوم سال

خونه جدید توی خیابون ساحلیه وتا ساحل دریا ۸۰۰متری فاصله هست ازاین رو ما هرشب سه تایی وخانوادگی می ریم پیاده روی تو ساحل جالب اینجاست تو که همیشه از پیاده روی متنفر بودی وچند قدم راه رو بازور وگریه می رفتی  حالا عاشق پیاده روی شدی وهرشب با گریه می گی بریم پیاده روی ،از اونجا که ساحل چند تا پارک بازی هم داره تو به همشون سر میزنی وساعتی بازی هم می کنی

بازی توی یه شب گرم تو پارک ساحلی

یه شب دیگه وقایق سواری توی پارک توپ جادو

خلیج آرام در یک شب گرم تابستون

 این روزها علاقه عجیبی به خونه سازی پیدا کردی و می گی بزرگ که شدم می خوام یه خونه خیلی خوشگل  که یه باغ بزرگ داشته باشه برا مامانم بسازم

خونه جدید ما با هزاران آرزو

 

 وسایل بازیت رو ریختی توی یه پلاستیک گنده و سرشو چند گره  زدی و می گی :

-بازیهامو  هزارتا قفل زدم که ده تا حسن کلید هم نمی تونه بازش کنه            

 

 

 

[ 92/07/03 ] [ 1:55 ] [ مامان فرشته ]
سلام پسر گلم

از اینکه اینهمه دیر دیر میام شرمنده ام ،عزیزدل مامان تو که می فهمی مامان چقد گرفتار و مشغوله تو پسر باشعور و فهمیده ای هستی و مامانو درک می کنی همیشه تو خلوت خودم از اینکه خدا همچین پسر فهمیده ای بهم داده به خودم می بالم

شبها که می خوایم بخوابیم با هم یه عالمه حرف می زنیم همیشه فک می کردم تو به من وابسطه ای اما جدیدا متوجه شدم این منم که بدون تو نمی تونم بخوابم و اگه یه شب کنارم نباشی ودستهای کوچیکت تو دستم نباشه خوابم نمی بره

همیشه موقع خواب ازم می پرسی چقد منو دوست داری این سوال تکراری هرشبته منم هرشب بهت می گم

-اندازه همه دنیا

وهر شب با این فکر که چقدر همدیگه رو دوست داریم به خواب می ریم بعضی وقتا هم تا وقتی که چشمای خوشگلت از خستگی روی هم بیفته برام از هر دری حرف می زنی و بوسه بارونم می کنی و اونوقت که دل من می خواد از اینهمه عشق منفجر بشه ُُدوستت دارم ای همه هستی من

خدایا این خوشگل نازو برا من نگه دار وخودت  همیشه مراقب و مواظبش باش

[ 92/06/11 ] [ 22:6 ] [ مامان فرشته ]
سلام به گل پسر خوشگل خودم

امروز دلم عجب گرفته ،شاید اگه زشت نبود همینجا برا آرامش قلبم زار زار گریه می کردم اصولا وقتی دلم گرفته است دلم نمی خواد با هیشکی حرف بزنم ،دلم می خواد تنها باشم وفقط به یه چیز فکر کنم گذشته ام که چه جوری گذشته ،و آینده ام که جوری خواهد گذشت از حال متنفرم از اینکه فکر کنم تو چه شرایط روحی بدی هستم

همین حالا که داشتم می اومدم سر کار تو سرویس وقتی منتظر یکی از همکارا بودیم یه پسر بچه درست هم قد تو از جلومون رد شد و رفت سوپری یه لحظه از دیدنش دلم غنج رفت من عاشق پسر بچه های همسن تو هستم صبح که بیرون می اومدم معصوم وناز تو خواب بودی بهم گفته بودی صبح که می خوای بری سر کاربیدارم کن اما من دلم نیومد وفقط یه بوس کوچولو ازت گرفتم و زدم بیرون تمام طول راه تو یه فکر بودم اینکه من چقد تو رو دوست دارم وتو چقد بعضی وقتا واقعا مهربون وخوردنی میشی

این روزا خیلی عصبی وبهم ریخته ام بعضی وقتا به حد جنون عصبی میشم و کنترل رفتارم اصلا  دست خودم نیست اونجاست که دستم رو صورت معصوم وقشنگت بالا میره وناخوداگاه پایین میاد البته تو هم بی تقصیر نیستی از وقتی که مجبور شدیم بریم خونه باباجی تا بابا با خیال راحت خونه دلخواهمون رو برامون بسازه رفتارت خیلی تغییر کرد پسر کوچولوی ناز من که اونوقتا اصلا پول رو نمی شناخت حالا شده که صبح با حرف پول بیدار میشه وشب هم با همین واژه می خوابه دلیلش هم اینه که راه مغازه وسوپری رو یاد گرفتی اوایل بهت پول میدادم ولی هر روز که می گذشت پول بیشتری میخواستی وفرق بین پولها رو می فهمیدی چند روز پیش گفتی پول میخوام بهت گفت به بابا میگم بهت بده و چون سرویس منتظرم بود سریع زدم بیرون ظهر که اومدم با قیافه حق به جانب بهم پریدی و می گی بابا یه دونه پول نارنجی (۵۰۰تومانی)اشغالی بهم داده که هیچی نمی کنه بعد هم رفتی کل محتویات کیفمو ریختی که یه پول آبی می خوام

چند بار  تا حالا بهت گفتم سر کار آدمای جورواجوری میان وبا مامان دعوا میکنن واعصابشو بهم می ریزن (به خاطر تحریم ونبودن لوازم یدکی اصلی و ایراد داشتن کلی همه خودروها ما روزانه جنگ اعصاب داریم، اینه که همه انرژی من در روز  فقط  صرف فک زدن میشه )پس اگه مامان و یه کوچولو ریزه میزه دوس داری وقتی از سر کار میام خونه ناراحتم نکن

چند وقته با بچه های کوچه همبازی شدی من در کل از اینکه تو کوچه بری موافق نیستم ولی از اونجایی که تو کوچه بابا جی پنج ،شش تا بچه تقریبا همسن خودت هست که خدایی همه هم باادب هستنن دیگه خیلی پاپیچت نمی شم و هرقت که می بینم با هم دیگه دارین مسابقه ماشین ویا دودو می دین خوشحال میشم به هر حال تو دیگه بزرگ شدی ومن باید اینو قبول کنم که خودت می تونی تا یه جایی مواظب خودت باشی

عصر خسته و کوفته از سر کار برگشتم داشتی با بچه ها تو کوچه بازی می کردی با دیدن من به طرفم دویدی که مامان چی برم اوردی (شرکت ما خارج از شهره و هیچ مغازه ای دور ورش نیست وخودت اینو خوب می فهمی وچون با سرویس میرم ومیام نمی تونم به خاطر خودم بقیه رو معطل کنم وبرم سوپری ولی با این وجود من حتی اگه یه شکلات هم سر کار بهم تعارف بشه بر میدارم برا تو و بیشتر اوقات هم به بابا میگم همراش برات چیزی بخره ولی خوب تو عادت کردی و من نمی تونم کاریش کنم )با لبخند دستی روی سر عرق کردت کشیدم ویه دونه شکلات از جیبم در اوردم بهت دادم شکلات رو پرت کردی روم

-این دیگه چیه ،یه دونه شکلات بو گندو،نمی خوام بهم پول بده برم عادل(سوپری محل)

سعی کردم جلو بچه ها چیزی بهت نگم به همین دلیل دستو گرفتم وگفتم بیا بریم خونه با هم حرف بزنیم

دستتو  از تو دستم بیرون کشیدی وگفتی:نمی خوام پول بهم بده ........ویه دونه از اون کلمات قشنگت

مامان داشت با دو تا از زنای همسایه تو کوچه حرف می زد سرگرم احوالپرسی شدم که تو کیفمو از دستم بیرون کشیدی و همونجا وسط کوچه همه محتویاتشو بیرون ریختی خیلی عصبانی شدم هزار بار تا حالا بهت گفتم جلو کسی مجبورم نکن دعوات کنم ولی کو گوش شنوا گفتم اعصابم بهم ریخته است وموقع عصبانیت کنترل رفتارم دست خودم نیست همونجا یه تو گوشی محکم تو گوشت خوابوندم که البته وصد البته همون لحظه وهمون ثانیه پشیمون شدم اما خوب چه کنم حس می کنم تو این دنیای بزرگ هیچ کس منو درک نمی کنه هیچ کس نمی فهمه که منم آدمم و دلم می خواد راحت زندگی کنم مثل همه زنهای دور وبرم من خودم رواصلا با خانم ایکس  مقایسه نمی کنم من فقط می خودم مثل اونا که دارن از زندگیشون لذت می برن وحداقل چند ماهی یه بار میرن مسافرت باشم اما من چی آخرین باری که از این خراب شده بیرون رفتم ۶ماه پیش بوده اونم بدون تو بر رفتن به یه سمینار اجباری ،زندگیم خلاصه شده فقط تو کار ،کار ،کار ............

خسته ام عزیز دلم خسته ........هروقت دستم رو تو بلند میشه تا چند روز ناراحت وعصبیم اون روز تو حالت جنون تو رو بردم تو اتاق و در حالی که هر دو گریه می کردیم در اتاق رو قفل کردم وبرا آروم کردن خودم دوباره تو رو زدم

عصبانی بودم وفریاد میکشیدم چرا تو اینجوری شدی چرا پسر خوب من ،حرفش شده فقط پول ،اگه یه دفعه دیگه فقط یه دفعه دیگه کلمه پول از دهنت بیرون بیاد چنان می زنمت که دیگه بمیری من اصلا پسر پولکی و دوس ندارم !تو هم با گریه می گفتی من فقط می خواستم شکلاتم و از تو کیفت بردارم ..........چند وقت پیش هم از تو کیفم پول برداشته بودی که فقط باهات حرف زدم وگفتم این کارت خیلی بده و خدا بچه هایی رو که تو وسایل دیگرون دست می کنن و دوس نداره تو هم فقط نگام کردی وگفتی :من که تو کیف تو پول ورداشتم نه کس دیگه

گفتم : چه فرق می کنن به هر حال تو بی اجازه این کارو کردی وتو گفتی :ولی ما که یه خانواده هستیم تو هم همیشه از تو کیف بابا بی اجازه پول برمی داری (وای خدا من ،اصلا فراموش کرده بودم من جلو تو همیشه از تو کیف بابا پول ورمی دارم البته بهت می گفتم اونم  وقتی برمی داشتم اینکه ما یه خانواده ایم هم همیشه بابا بهت می گه ما همومن باید از تی وی استفاده کنیم و هرچی تو خونه است مال سه تایمونه چون ما یه خانواده ایم و حالا تو همین حرفها رو برعلیه خودم به کار می بردی )

 اون روز خیلی قاط زده بودم خسته بودم وهیشکی درکم نمی کرد همه حرصم از این دنیا رو سر تو خالی کردم چون تو تنها کسی بودی که فقط وفقط مال خودم بودی وهیشکی اجازه نداشت بهم بگه چرا ؟ و من این روزها از همه این چراها متنفرم

وقتی هر دو خسته شدیم من خودمو رو تخت انداختم و وتو پای تخت نشستی ،هر دو گریه می کردیم تو از درد کتک ومن از درد درون ،خدایا این طفل معصوم چه گناهی کرده که تو دست من گرفتار شده ،اون چه می دونست تحریم وتورم اقتصادی چیه !اون چه می فهمید حق کشی و زور گویی چیه ،دنیای اون خلاصه شده تو یه دونه پفک وبستنی وتخم مرغ شانسی ،که آخر کلاه برداریه و یکی نیست بهشون گیر بده آخه یه ماشین بند انگشتی ویه بسته اسمارتیس(دراژه) چقد قیمتش میشه که می دین هزار تومن و بچه منم از شوق همون ماشینه روزی سه بار سه تا هزاری از من می گیره بره تخم مرغ شانسی بخره

حالا دیگه نمی گی پول می خوام ،نمی گی می خوام تخم مرغ شانسی بخرم ،..........اما جای انگشت من رو گونه سفید وقشنگت هنوز پیداست که منو تا سر حد مرگ عذاب میده بابا ازت میپرسه صورتت چی شده ؟

با ترس به من نگاه می کنی حتی می ترسی بگی کار من بوده ،خودم به بابا می گم من زدمش واون سری از تاسف تکون می ده و می گه این جای محبت های بی دریغته !و من فقط سکوت می کنم .........

     

[ 92/04/09 ] [ 15:33 ] [ مامان فرشته ]
َعزیز دل مامان سلام

پسر گلم بعد از دو ماه اومدم که اگه این اینترنت چترال بذاره یه کوچلو از خاطراتمون برات بنویسم حالا اگه بذاره

              

چند روز پیش رفتم خونه یه پسر کچل  با گوشای عینهو آینه اتوبوس با عینک ته استکانیش پرید جلوم وخواست خودشو بندازه بغلم که مانعش شدم و تو صورتش دقیق شدم ،امکان نداشت این تو بودی که با اون صورت ظریف خشگل وسفید با کله تراشیده با ذوق نگام می کردی دستی رو سر خار خاریت کشیدم وگفتم:

-تو چرا اینجوری شدی

غرق شادی بودی انگار جایزه اسکارو بهت داده بودن سرمست گفتی :

-بابایی می گه کله ات هوا می خوره

با خشم گفتم :

-مگه دستم به بابایی نرسه می دونم چکارش کنم

از حالت صورتم لحظه ای ترسیدی وگفتی

-همش تقصیر تپل(همیشه خاله کبرا رو تپل صدا میزنی ) بود

نگاه عصبیمو به طرف تپل که پشت سیستمم نشسته وسرگرم کتاب خوندن بود انداختم مبهوت از حرف تو گفت :

-باباش داشت بهش می گفت اگه مامانت دعوا کرد بگو خاله با قیچی موم خراب کرده بود بابا هم مجبور شد ازته بزنش

رو کردم بهت وگفتم :

-حالا می دونی چقد زشت شدی ،گوشات مثل گوش فیل از دو طرفت آویزونه ،سرتم که خار خارو شده و من نمی تونم دیگه نازت کنم

-خب اشکال نداره فیل که حیون خوبیه

شب هم که با احسان می خواستی بری شانار بخوری تازه یادت اومده بد ریخت شدی و می گی باید حتما کلاه سرم بذارم چون اینجوری بی کلاسم من موندم تو توی این سن اینهمه خودشیفتگی داری حالا خدا به داد من برسه که پسر گلم جوون بشه

            

دیروز مرد همسایه خونه باباجی در یک اقدام با حال برای جمع کردن ماسه های در حیاطش که برا کارهای ساختمانی تو کوچه ریخته بود وصدای همه همسایه ها رو در اورده بود همه بچه های کوچه که تو هم جزء شون بودی  رو جمع می کنه و به هر کدومتون  یه سطل کوچیک میده وازتون  می خواد که همه ماسه ها رو به وسیله سطل ببرید توی حیاط شما هم که از خدا خواسته هم بازی بود هم کار گری آخر سر هم برا مزد کارتون پول یه بستی بهتون میده که بعد از یه کار سخت دلتون خنک بشه تو هم خوشحال با ذوق می گفتی مامان اینقدر خسته ام شده بود وگرمم شده بود که دیگه حال نداشتم ولی دلم می خواست مثل بقیه کار کنم چون منم دیگه مثل تو می رم سر کار ومی خوام پول در بیارم اما با پولم فقط تونستم یه دونه بستی بخرم می گم حالا می دونی پول در اوردن چقد سخته وهمیجور از مامان پول می خوای می گی من پولو از همه چیز بیشتر دوس دارم اما نه به اندازه توها

                  

امروز هم با پرده وسط خونه حرکات اکروباتیک انجام می دادی وقتی بهت می گم نکن پرده از ریشه کنده می شه می گی

-من می خوام اسپایدرمن بشم تو نمی دونی باید تمرین کنم تا بتونم از ساختمونا بالا برم

           

تو :-مامان تو بهترین مامان دنیایی

 خاله تپل:آره با تربیت کردن تو کاملامشخصه

تو :تپل تو هیچی نگو که میام  گوشهات و می خورما

         

حالا عکسهای خوشگل ونازت

این عکس رو از عمد گذاشتم تا بعدا بدونی چقد بد خوابی و چه فنهایی رو تو خواب اجرا می کنی

 

تولد مبینا وپسر کچل من

یه شب جمعه وپارک ساحلی همراه آرمینا (در حال کشک خوردن)

عکسهای آتلیه ای ۵سالگی پسر خوشگلم


برچسب‌ها: عکسها
[ 92/02/31 ] [ 19:52 ] [ مامان فرشته ]
سلام پسر عزیزتر ازجونم

سال نو رو بهت تبریک می گم امیدوارم تمام سال شاد وتندرست باشی و با خنده های خوشگلت دل منو شاد کنی

یه سال دیگه هم اومد وگذشت یه سالی که برا من وتو زیاد هم خوب وخوش نگذشت سال ۹۱تو دفتر خاطراتمون صفحه ای نا خوشایند باقی گذاشت که برای هر دومون تلخ بود

بابا خونه ای که تو توش به دنیا اومده بودی وبزرگ شده بودی رو فقط به این دلیل که بد مسیره فروخت من و تو چقد این خونه رو دوست داشتیم جا ی جاش همه خاطرات شیطونیهای تو بود هنوز بعد از چند ماه می گی مامان من اون خونه رو خیلی دوست داشتم همون که پیش پارک بود همون که کناره دره بود و من با سبهان می رفتم سر دره وتو جیغ می کشیدی می افتی تو دره ....................

همسایه هاشو دوست داشتم همه مهربون وباصفا بودن حالا بعد از چند ماه وقتی توی اون محله رد می شیم ناخوداگاه گریه ام می گیره و دلم پراز غصه می شه

اینها رو گذاشتم تا اتاق دوران کودکیت برات یادگار بمونه

بعد از این خونه بابایی یه خونه وسط شهر خرید که من ازش متنفر بودم همش گریه می کردم که خونه خودم رو می خوام تو اون چند وقت افسردگی شدید گرفتم دیگه حتی حوصله اومدن به اینجا وثبت خاطرات تو روهم نداشتم یه جورایی حس می کردم بدبخت هستم وهیچ چیز دوست داشتنی تو زندگیم نیست حتی دیگه شیطونیهای توهم نمی تونست منو سر ذوق بیاره بابا هم مجبور شد اون خونه رو بفروشه وتو خیابون ساحلی زمین بخره واز نو ساخت کنه حالا شروع کردیم وبابا قول داده همون جور که تابستون پارسال دربدرمون کرد تابستون امسال دیگه تو خونه خودمون باشیم باهمه شروع کردیم وبهم قول دادیم تا آماده شده خونه هر سختی رو تحمل کنیم ولی در کنار هم باشیم فعلا توی خونه باباجی هستیم که تو خیلی راضی و خوشحالی منم از خوشحالی تو شادم

                                        

مربیتون بهتون گفته بود باید آدرس خونتون رو حفظ کنید من یک روز تمام آدرس خونه بابا جی رو باهات کار کردم فرداش که خاله ازت پرسید تا فراموش کردی خاله هم بهت اخم می کنه تو هم می گی :

-خوب من چیکار کنم بابام هر روز خونه روهی  می فروشه ویه خونه دیگه می خره

                                    

می گی مامان بیا این خونه جدیده دیگه بابا رو راه ندیم که بیاد اینو هم بفروشه

                                     

ما اول یه خونه داشتیم اونو بابام فروخت دوباره یکی پیش اون بازاره که کاکائو سکه ای داره  خریدیم اینم فروختیم اومدیم اینجا حالا اینم می خوایم بفروشیم (خونه بابا جی رو که ۴۰ساله کسی جرات نکرده اسم فروش روش بیاره رو می خوای بفروشی ) بعد بریم اون خونمون که پیش کنار دریاست

                                    

خوب تلخ وشیرین سال ۹۱ گذشت درست یادمه که سال ۷۹هم برام بد گذشت وهنوز ازش متنفرم وخاطراتش تو ذهنم زنده ان ولی امیدوارم که امسال اینقدر برامون خوش بگذره که سال ۹۱ تنها یه خاطره بشه برامون

                                  

یه شب قبل از عید با عمو نظر وفاطمه ومبینا رفتی سینما ۶بعدی توی ماشین که بودیم مبینا به باباش گفت :بابا ما رو می بری سینما ۶بعدی تو از مبینا پرسیدی سینما ۶بعدی دیگه چیه ؟مبینا گفت :

یه فیلمه که توش دایناسور هست وفکر می کنی واقعی هستن من که خیلی دوس دارم برم همه از ترس جیغ می کشن تو بهم گفتی مامان منم برم خیلی دایناسور واقعی دوس دارم مبینا گفت تو می ترسی اخه همه چیز واقعیه تو گریه کردی گفتی من می خوام برم من دایناسور خیلی دوس دارم

با عمو نظر وبچه ها رفتی گفته بودن بچه های زیر ۵سال رو راه نمی دن منم رو حسابی که تو تازه ۵سالت تموم شده گفتم حتما رات نمی دن ودست از پا درازتر بر می گردی پیش خودم

من وخاله اعظم و خاله زهرا هم موندیم تو ماشین خاله اعظم که به خاطر آرمینا نتونست بره منم که اعصاب این چیزا رو ندارم خاله زهرا هم گفت چون شما نمی یاید منم نمی رم  هرچی موندیم برنگشتید

از خاله زهرا خواستم بیاد بریم ببینیم چه خبر یه مانیتور گذاشته بودن بالای سر در وفیلم شما رو که تو سالن بودین پخش می کردن من تو رو می دیدم که کنار عمو نظر نشستی وعمو دستت ومحکم تو دست گرفته صندلیهاتون بالا وپایین می رفت و من از ترس درحال سکته زدن بودم فقط گریه نمی کردم که چرا اجازه دادم تو همراشون بری ،به خاله می گفتم امیر حسین خیلی ترسو وحتما تا حالا از ترس سکته زده اون ۶دقیقه ۶سال برام گذشت وفقط دعا می کردم زودتر تمام بشه ،صدای جیغ وداد داخلیها رو که می شنیدم بیشتر عصبی می شدم از نگهبان خواستم اجازه بده برم تو وتو رو بیارم بیرون ولی اجازه ندادن وقتی اون ۶دقیقه لعنتی تموم شد ودر باز شد پریدم تو وتو رو بغل گرفتم تو داشتی از شادی می خندیدی یه کاکائو دادم دستت گفتم بخور و بغلت کردم تو ماشین گفتی مامان نمی دونی چقد خوش بحالم شده بود سوار ترن شدیم رفتیم تو یه غار اونجا یه دایناسور واقعی دنبالمون کرد ،دایناسوره واقعی بودا خیلی هم کثیف بود همش آب بینی می ریخت بیرون یه هواپیما هم از بالای سرمون رد شد وبرامون

یه پله که بندی بود انداخت پایین وگفت باهاش بیاید بالا ولی ما نرفتیم یه خرچنگ اومد پامون رو قلقلک می داد مبینا ترسید جیغ کشید ولی من نترسیدم

-پس منو بابا هم فردا میریم

-نه مامان تو نرو خانما می ترسن جیغ می کشن ولی آقایون نمی ترسن فقط سوت می زنن

-خوب پس تو با بابا برو

-من دیگه نمی خوام  برم ،دیشب دینانسور ه که دنبالمون کرد ترسیدم گفتم کاشکی نیومده بودم ولی دیگه بعدش نترسیدم

                       

یه روز هم با احسان رفتی  نمایشگاه  آکواریوم یه ماهی دیده بودی به اسم روح ماهی شب که می خواستی بخوابی می گفتی مامان یعنی اون روح ماهیه خیلی خطر ناکه ،یعنی بقیه ماهی ها ازش می ترسن ،پس چرا باب اسفنجی ازش نمی ترسه

                         

تو ایام تعطیلات من شیفت بودم وتو همراه عمو عبدالله وخاله زهرا دو بار رفتی چاهک (روستای ساحلی که برا شنا جای خلوت ودنجیه ) یه عالمه شنا کردی وخوش بحالت شد عمو عبدلله با قلاب ماهیگری ماهی می گرفت وتو ماهی ها رو دوباره تو دریا می نداختی حرفت هم این بود که ماهیها بدون آب می میرن و خفه می شن

                    

سندی سنجابی که توی باب اسفنجیه توی یه قسمت دلش برا زادگاهش که تگزاسه تنگ می شه و برا تگزاس شعر می خونه ومی خواد از شهر باب اسفنجی بره تگزاس حالا بعد از این قسمت تو می گی

-مامان تگزاس همون گناوه است

-نه مامان تگزاس یه شهر دور تو کشور آمریکاست

-یعنی بعد از شیرازه

-نه عزیزم اون اصلا تو ایران نیست

-یعنی با ماشین بریم ۱۰روز تو راهیم

با ماشین نمی شه رفت چون خیلی دوره بعد دریا هست

-خوب پس سندی با چی میره

-اون خونشه بهش نزدیکه ،ولی برا ما دوره

-خوب ما هم دریا داریم ،یعنی بعد از دبی میشه تگزاس

-نه عزیزم باید با هواپیما رفت اونجا خیلی دوره

-من می خوام برم تگزاس ،اخه رنگو هم می خواست بره تگزاس

                      

لباسهای عید ۹۲

سفره عید خاله اعظم قبل از عید وگذاشتن مخلفات

عیدی از طرف خاله سارا

اینم مابقی عیدی هات (مامان ببین تفنگ ودروبینم هر دو اوراقین(عراقی))

روز ۱۳بدر وشنا تو خلیج (با زور بیرونت اوردم همش می رفتی اون دور دورا و منم از ترس غرق شدنت جیغ می کشیدم خاله می گه هیچ می دونید فرشته امیرحسینو خیلی سوسول بار اورده )

در آخر سال نو رو به شما دوست عزیزی که محبت کردید وبه صفحه خاطرات منو پسرم سر زدید تبریک می گم وامیدوارم سال خوب وخوشی همراه با سلامتی در پیش داشته باشید

 

 

[ 92/01/11 ] [ 20:46 ] [ مامان فرشته ]
 سلام عزیز دل مامانشکلکهای جالب و متنوع آروین

می دونی امروز بهترین وشیرینترین روز زندگی من به شمار می ره امروز روزی که خدا تو رو با همه محبتش به من داد ومن وقتی بهت نگاه می کنم دلم پراز عشق به تو می شه  واونوقته که دلم می خواد تو بغل بگیرمت وحسابی فشارت بدم چرا که حس می کنم تو جزئی از وجود خودمی که بدونت نمی تونم لحظه ای نفس بکشم صدای اعتراضتو می شنوم مامان داری خفه ام می کنی و من تورو آروم از تو بغلم بیرون می کشم  وبهت خیره می شم یعنی تو همون پسر ۵۲سانتی ۵سال قبل هستی حالا کلی قد کشیدی و بزرگ شدی حالا همه وجود مامان شدی و مامان به وجودت افتخار می کنه

 

                      شکلک های محدثه  

امسال هم مامان شرمنده ات شد ونتونست برات تولد بگیره عزیزم خودت می دونی تولدت توی ماه محرم وصفر ماهم برا این دوماه احترام خاصی قائل هستیم .منم مجبور شدم طبق خواسته خودت کیک تولدت رو مهد بفرستم

                                      

-مامان تو چقد منو دوس داری

-اندازه همه دنیا

-دنیا که خیلی کوچیکه من تو رو اندازه همه آسمونها دوس دارم

                             

خاله اعظم بهت می گه امیرحسین من تو رو خیلی دوس دارم میای تو پسر من بشی وآرمینا رو بدیم به مامانت تو می گی نه نمی خوام من اندازه همه  آسمونا مامانم و بابامو دوس دارم اونا هم منو اندازه دنیا دوس دارن ومی گن بدون من می میرن

                                 

 

از وقتی هوا یکم سرد شده هروز می گی مامان پس کی تولد من کی می شه قبلا بهت گفته بودم وقتی هوا سرد سرد شد که بیشتر شهرها برف اومد اونوقت تولدتوهه . حالا می گی مامان پس چرا تولد من دیگه نمی یاد بعضی وقتا هم عصبانی می شدی می گفتی دیگه اصلا این تولده رو نمی خوام این دیگه چه تولدیه که هروز نمیاد چند روز پیش اومدی می گی مامان بابا داشت اخبار می دید یه جایی یه عالمه برف اومده بود بیا بریم اونجا تا دیگه تولد من بشه اخه اینجا چیه نه برف میاد نه هوا سرد میشه من دیگه از دست تولدم عصبانی شدم

                                                              

مامان بابا همش به من کلک می زنه بهم می گه می برمت خونه باباجی اونوقت هی منو میبره مهد

                                                                          

دوروز مریض بودی و می رفتی خونه باباجی روز سوم که حالت بهتر شده بود بهت گفتم امروز باید بری مهد می گی نه من هنوز من مریض هستم بعد هم چندتا صرفه زورکی کردی وگفتی حالا ببین هنوز مریضم گفتم خوب حالا که مریضی پس اول می ریم آمپول بزن بعد می ریم خونه باباجی می گی باشه حالا تو برو سرکار وقتی که اومدی باهم می ریم آمپول بزنیم عصر که برگشتم

تو توی آشپزخونه داری با مادرجون حرف میزنی پشت در گوش وایمیستم داری بهش می گی

نمی دونم فردا چه جوری کلاه سرمامانم بزارم  که نرم مهد

                             

کادوهای تولدت که همه رو به سلیقه خودت انتخاب کردی

اینم از طرف خاله زهرا که تو بهش می گی سونیک

 

گروه دایناسورها

تفنگ لیزری

سرویس ماسه بازی

ارگ بن تن

کتاب شعرو نقاشی بن تن

                                      

دو روز قبل از تولدت  بهت قول دادم که بیام مهد دنبلت وباهم بریم بازار از خوشحالی ژشتک ووارو می زدی وقتی اومدم شرکت بهم خبر دادن که ظرف دوروز آینده ودقیقنا روز تولد تو قرار بازبازرسین وزارت صنایع بیان شرکت وهمه برنامه منو تو رو بهم ریختن از خاله زهرا خواستم بهت بگه مامان گرفتار شده ونتونسته بیاد دنبالت وجالب اینجاست که خاله زهرا می گفت چقد تو منطقی بودی وقتی بهت گفته مامانت تو کار براش یه مشکلی پیش اومده ونمی تونه بیاد دنبالت با خودم گفتم حتما می گی مامانم بهم کلکک زده اخه صبح بهم گفتی تو بهم کلک می زنی و دنبالم نمی یای بیشتر تو فکر این حرفت بودم واز اینکه نتونسته بودم به قولم عمل  کنم عصبی و کلافه بودم وهمش سر بچه ها جیغ می کشیدم روز بعد هر طور بود دو ساعت مرخصی گرفتم واومدم دنبالت مهد وقتی اومدی بیرون ومنو دیدی از خوشحالی نزدیک بود پرواز کنی و چقد از اینکه مامان به خاطر تو کارشو ول کرده واومده دنبالت شاد بودی وهر ساعت می گفتی از کارت اومدی دنبالم اول بازار بهت گفتم من برات  یه دونه اسباب بازی  هدیه می خرم  وتو با چه وسواسی اسباب بازیها رو زیرو رو می کردی ونمی تونستی بینشون یکی رو انتخاب یه توژ بستکبال با تورش دیدم وبهت گفتم اینو بخرم یه لحظه موندی و بعد گفتی نه اینو دوس ندارم آخر سر هم یه تفنگ لیزری انتخاب کردی و گفتی همین رو میخوام جلوتر که رفتیم یه جعبه دایناسور دیدی وباچه ذوقی استادی بهش نگاه می منی گفتم اینم دوس داری گفتی آره من عاشق دایناسوا هستم واقها هم راس می گی عشقت دایناسوا هستش منم برات خریدم و تو چقد خوشحال بودی که روز تولدت چیزایی رو که دوس داری رو خریدی بعد می گفتی مامان دیگه بریم خونه من دیگه چیزی نمی خوام خاله اعظم مونده بود تو شخصیت تو وهمش بهم می گفت امیرحسین واقعا ژسر خوبیه خیلی با انصافه اگر مبینا بود حالا ژدر منو در اورده بود و منم به خودم می بالیدم که پسر باشعور و با انصافی مثل تو دارم

                                      

عکسهای تولدت توی مهد

 

 

ماسه بازی با بچه ها

لباسهایی که برا تولدت خریدیم البته شلوار رو خاله اعظم برات خرید

 

 دوباره نوشت

روز دوشنبه از آتشنشانی اومدن مهدتون و براتون در مورد خطرات آتش و حریق صحبت کردن البته خاله می گه شما بچه ها اجازه ندایدید که یه لحظه هم حرف بزنه حالا من برا یادگاری عکسهای اون روز رو برات میزارم

و لینشو  هم می زارم

 

 برا دیدن سایت  هم اینجا کلیک کن

 

[ 91/10/11 ] [ 20:52 ] [ مامان فرشته ]
سلام به پسر گل و خوشگل خودم

مامان جان دیگه دارم کم کم شرمنده ات می شه چون اینقدر دور به دور میام که اصلا یادم میره می خوام چی برات بنویسم

                             

چند وقت پیش می گی مامان ما که دیگه خونه وماشین داریم (قبلا که کوچیکتر بودی بهت می گفتم کار می کنم که خونه و ماشین بخریم و یه عالمه پول داشته باشیم  حالا نیست که حقوقم خیلی بالاست )

  دیگه چرا تو می ری سر کار من دوس دارم همیشه تو خونه باهم باشیم ومن یه عالمه کارتن ببینم

                        

روز چهارشنبه خوشحال اومدی خونه می گی مامان خاله گفته ۱۰روز تعطیلیم می گم چرا؟

- آخه فردا که بچه ها نمیان بعدش هم جمعه است یه روزی هم امام حسین می خواد بجنگه یه روز دیگه هم آدم بدا امام حسین رو شهید می کنن

دوباره می گی

-مامان بابایی هم تعطیله ؟

-آره اون هم تعطیله

- کاشکی بابایی تعطیل نبود من دوست دارم فقط خودم وخودت تعطیل باشیم

                                    

با خونه عمو ایوب و وعمو داوود رفتیم روستای خانوادگیمون که خونه باغمون رو برا روزهای تعطیل رو به راه کنیم تو یه عالمه شیطونی وخراب کاری کردی زن عمو که از دستت حسابی  عاصی شده  به شوخی می گه هفته بعد فرشته و پسرش حق ندارن بیان ما هم راهشون نمی دیم برگشتی باعصبانیت می گی

-شما جرررررررررررات ندارین  اینجا که خونه بابا امیرخودمه

                                  

 

بعد از تعطیلات چند روزه با ناراحتی می گم وای فردا دوباره باید برم سر کار چقد خستمه

-منم باید برم مهد

-آره

-بیا اصلا نریم و  بگیم ما فک می کردیم تعطیله

                                            

عکسهای خوشگلت

بیلیارد هدیه روز کودک

تازگیها می گی من قفط بولینگ دوس دارم وپایه های بیلیاردتو می چینی و یه پرتقال به طرفشون پرت می کنی می گی این بولینگ منه

دفتر ارزشیابی امسالت که با سلیقه خودت جلدش رو سفارش دادم

 همه چیزت بالاتر از حد انتظاره بغیر از کار گروهیت  هرچه بهت می گم مامان با بچه ها بازی کن و دوستشون داشته باش بازهم هفته بعد میای تا کار گروهیت پایین تر از حد انتظاره وخودت می گی مامان با بچه ها دوست بودم

 

قابل توجه دوستای عزیزم

من مدتیه که نمی تونم برا دوستای پرشین بلاگی و میهن بلاگی کامنت بذارم خواهش می کنم بهم بگید چکار کنم

 

[ 91/09/08 ] [ 20:56 ] [ مامان فرشته ]
سلام

حالا که بعد از کلی اومدم اصلا نمی دونم از چی باید برات بنویسم از شیطونیهات ،یا شیرین زبونیهات ،

شاید هم اگه از مسافرت سه روزمون برات بنویسم برات خیلی لذت بخش تر باشه به هر حال این سه ماه که گذشت برای من وتو خالی از خاطرات شیرین نبوده

بالاخره تونستیم سه روز رو به خودمون مرخصی بدیم وسه نفری به همراه  عمو عبدلله وخاله زهرا و احسان بریم مسافرت توی این مسافرت به دلیل اینکه خودت تنها بودی وبچه دیگه همراهمون نبود خیلی پسر گلی بودی واصلا مامان رو اذیت نکردی

بعضی وقتا یه کلمات قشنگ به کار می بری که دوست دارم بخورمت از بس عزیز می شی، یه وقتایی هم اینقدر بی ادب می شی که دلم می خواد ...... اما روزهایی که بدی دارن روز به روز بیشتر می شن ومن موندم باید چکار کنم حرفهای بد ، حرکات بد ،شیطونیهایی که بزرگترا رو عصبی می کنه ، عصبی وپرخاشگر شدی ومن فقط خودم را مقصر می دونم ، نمی تونی با بچه های دیگه بسازی واگه یکی اومد خونمون کلی بی ادبی می کنی یه جورایی می خوای  منو آزار بدی اما توخونه وقتی دوتایی هستیم یعنی فقط من وتو خیلی پسر گلی هستی

آب آبشار اینقدر خنک بود که بازور توی آب ایستادی من این چند عکس رو بندازم

تو به حیونها خیلی علاقه داری ولی هیچ وقت بهشون نزدیک نمی شی ویه جورایی ازشون می ترسی ولی اسب رو عجیب دوست داری عید که باغ وحش اومده بود شهرمون اینقدر گریه کردی که چرا نذاشتی من سوار اسب بشم حلا که رفتیم سامان شهر کرد کنار در باغ          چند تا اسب بود که مسافرا رو سواری می دادن توهم همین که اسبها رو دیدی شروع کردی به گریه که من می خوام سوار اسب بشم منم گفتم حتما نزدیک اسب که شدی می ترسی نگو که تو عاشق اسب سواری هستی و انگار یه عمره سوار کاری می کنی صاحب اسبها می گفت پسرتون یه پا مراد بیکه

می گی : مامان چرا تو این پسر رو همراه من فرستادی من خودم می خواستم اسب سواری کنم

- خوب ترسیدم از اسب پرت بشی

- مامان دمبه اسبه همش به پا هام می خورد من اصلا خوشم نیومد دوباره که سوار شدم باید دمش رو ببندیم

اینم یه صبح سرد توی شهرکرد که داری خودت رو برای بابایی لوس می کنی

عادت کردی موقع شنا حتما یه عالمه اسباب بازی توی استخرت بریزی

                                 

خاطراتمون

صبح نزدیک ۴ساعت برق نداشتیم وتو از گرما کلافه شده بودی عصر اومدی پرشین تون ببینی تا اینم پریده ناراحت می گی حالا من چیتار تنم پرشین تون هم نداریم می گم میاد مامان غصه اش رو نخور بیا  mbc3رو ببین می گی کاشی زودتر می رفتیم خونه جدیدمون تا که دیگه ا ح م د ی ن ژ اد ه نباشه که برقمون و پرشین تونمون را ببره  

                                         

داری cdموش گربه می بینی بابایی می گه دیر وقته بلند شو بریم بخوابی می گی بابا من به پلنگ صورتی هم نیاز دارم که  ببینم بعدش می خوابم

                                            

مامان من گشنم برام غذا میاری چشم عزیزم برام یه لیوان آب هم میاری ، لطفا

                                       

هرچی توی خونس رو ورمی داری می بری اتاق خودت دارم فیلم می بینم ،یه صدایی میاد برمی گردم میبینم عسلی کنار تخت را داری روی زمین می کشی می گم کجا؟ می گی اتاق من که عسلی نداره ولی تو دوتا داری ، بابا برا اتاق خوابمون یه ساعت قرمز خریده کوکش کردم گذاشتم روی دراور فردا به دیوار نصبش کنیم صبح بلند شدم می بینم نیستش میام اتاق تو ، خدایا از دست تو ساعت روی همون عسلیه که از اتاقم کش رفته بودی

                                     

روز شهادت امام جعفرهست و بازار تعطیله و بابایی تو خونه مونده ازصبح که بیدار شدی هرچند لحظه یکبار می گی بابایی نمی خوای بری بازار ، بابایی پاشو دیگه برو ،بابا می گه : مگه تو چه مشکلی با بودن من داری ، می گی : آخه مامان می خواد حیاط را بشوره ومنم می خوام تو استخرم شنا کنم

                                          

                                     

روز جمعه است و یه تعطیلی دیگه ، مامانای کارمند می دونن که باید از ثانیه ثانیه روز جمعه استفاده بهینه کنن ، منم کله سحر بلند شدم وگرفتار کارای یک هفته شدم ، توی حیاط هستم که صدای تو میاد

بابا چرا منو بیدار نتردی مگه نمی خوام برم خونه بابا جی(هر روز بابا با خواهش التماس و نهایتا چک وتیپا  صبحها بیدارت می کنه چون من زودتر با سرویس می رم سرکار وتو می مونی با بابایی )

-نه عزیزم امروز مامان تعطیله

- آخ جون امروز تعطیلم خیلی خوش بحالم شده

بعد هم میای توی حیاط ومی گی : مامان بیا برام یه کارتن بذار

میرم که برات کارتن بذارم می گی : امروز روز تعطیمه نخوای خرابش کنی ها ، هر کارتنی خواستم باید برام بذاری

-مگه هر روز سرکاری که امروز تعطیلی

-  تپل همش فیلم تره ای می بینه نمی ذاره من کارتن ببینم

                                           

یه روز همراه بابایی رفته بودی بازار که تا تونسته بودی توی شیطونی و فضولی سنگ تموم گذاشته بودی تا جایی که بابایی رو روانی کرده بودی تو یه فرصت که بابا مشتری داشته از مغازه می زنی بیرون وتوی پاساژ چرخ می زنی بابایی هم کل پاساژ رو دنبالت می گرده ونهایتا تو را کنار یه مغازه اسباب بازی فروشی می بینه ولی این تازه اول کار بوده تو که از وسایل توی بازار خومشت اومد همین که بابا رو گرفتار می بینی سریع می زنی بیرون و بابا دوباره دنبالت راه می افته شب بهت می گم مامان چرا این کار رو کردی می گی : مامان نمی دونی توی بازار بابایی چقد چیز خوشگل بود می گم

-اگه آدم دزدا دزدیه بودنت من چکار می کردم

- اونجا که کسی نبود همشون آدم بودن

-عزیزم آدم دزدا هم آدم هستن

-مگه چیتارم می تنن

-می برن کلیه هات رو می فروشن

-منم با چاقو می زنمشون که بمیرن

-اونا می ندازنت توی گونی توهم که چاقو نداری

-منم فرار می کنم میرم پیش آقا پلیسه بهش می گم اسمم امیرحسینه م.... و اسم بابایم هم .....

- عزیزم پلیس توی بازار بابایی نیست توهر وقت توی خیابون گم شدی باید بری به پلیس بگی اونجا باید بری توی مغازه ها و به عموهه بگی تو را ببرن پیش بابایی اونا همه بابایی رو میشناسن

                                          

یه روز صبح بلند شدی می گی

- امروز روز بهشتی منه ، خرابش نکنی ها

-چه جوری خرابش نکنم

-نبایدتو دعوا کنی ، هرچی خواستم باید بهم بدی، امروز روز منه

-(برا من هر روز روز تواه  با تو بودن همیشه روز بهشتی منه)

در خلال روز اذیتم کردی ومنم دعوا ت کردم رفتی توی اتاقت وگریه می کنی

- مامان بد من اصلا  دوست ندارم الهی بمیری من راحت بشمچرا روز بهشتی منو خراب کردی

                                             

 

                                 اینجا هم شدی سوپر من

-مامان من پت ومت رو دوس ندارم فقط خرابکاریهاشون رو دوست دارم اخه  کارهاشون خیلی حال می ده

                            

تفنگ جدیدت که خاله سارا از شیراز برات خریده وفقط یک روز برات عزیز بود

                              

   عکسهای یه جمعه گرم در ساحل خلیج

                            

                           

                            

 دوباره نوشت   اول مهر و باز شدن مهد (روز اول مهر ساعت ۷:۲۰دقیقه صبح )

                             

                           

امسال رو بهت قول داده بودم همه وسایلت رو ست بن تن برات بخرم ولی با اسباب کشی که یک هفته قبل از مهر به اجبار گرفتارش شدم نتونستم به قولم عمل کنم ونهایتا به خرید های که توسط دیگران انجام گرفت هر دو رضایت دادیم

پیراهن - خاله اعظم                کیف - خاله سارا                کفش - بابایی

من اصولا از خرید منتفر هستم  و خیلی کم بازار می رم ولی بخاطر گل روی پسر گلم در اسرع وقت ست بن تن رو برات می خرم  و عکسش رو اینجا برات می زارم

[ 91/06/29 ] [ 19:30 ] [ مامان فرشته ]
سلام

سلام گل پسرخوشگلم ناز دلم می دونم یه عالمه از دستم دلخوری  عزیزکم  نمی دونی مامان چقد گرفتاره  اگه بدونی مامان صبحها از خستگی دلش نمی خواد بیدار بشه شاید یه کوچولو  دلت به حالش بسوزه اگه بدونی حالا که دارم اینها  رو می نویسم روی میز کارم چقد برگه ریخته باور می کنی  می دونم وشرمندتم که  نمی تونم مثل همه مامانا براه یه عالمه وقت داشته باشم که باهم بازی کنیم ،حرف بزنیم ،پارک بریم و بازار برا خرید بریم می دونم  نزدیک سه ماهه که باهم بازار نرفتیم چند شب پیش که به بابا می گفتی دلم می خواد برم بازار و هرچی اسباب بازی توی بازار هست رو بخرم غصه ام گرفت

وقتی اون روز بهم گفتی مامان دوست ندارم مهد برم دوست ندارم خونه بابا جی برم دوست دارم فقط خونه بمونم وکارتون ببینم گریه ام گرفت  وقتی گفتی خوب توبرو سرکار قول میدم تا تو بری وبرگردی دست به هیچ چیز نزنم وفقط کارتون ببینم دنیا رو سرم خراب شد وقتی گفتی مامان چرا سینا داداش داره ولی من ندارم بهت گفتم  نی نی نیاز به مراقبت داره منم که مجبورم کار کنم بهم گفتی  خودم همرام می مبرمش مهد و مواظبش هستم کسی اذیتش نکنه گفتم پس کی شیر بهش می ده گفتی  شیر خودم رو با نی بهش می دم وقتی هم جیش کرد خودم پامپیش رو عوض می کنم نمی دونستم چه جوابت رو بدم آخه تو بچه ای  کوچکی از دنیای ما بزرگترا خبرنداری

                                                   

می گی مامان من می دونم شیطون اول فرشته بوده

خوب آفرین حالا چه جوری شیطون شده

خدا یه دونه جایزه بهش داده گفته ببر برا یه بچه اون  نبرده برا بچه هه خدا هم ناراحت شده دیگه شیطونش ترده  

خوب تو هم نباید مامان رو اذیت کنی چون اگه اذیت کنی خدا نارحت میشه دیگه دوستت نداره

بعد خدا منم شیطون میتنه؟

نه عزیزکم مگه دلش میاد ،تو یه فرشته خوشگلی

مگه من دخترم ،دخترا فرشته ان

بچه ها همشون فرشته هستن وخدا خیلی دوستشون داره

                                   

چند وقت پیش داشتم نماز مغرب می خوندم یه دفعه اومدی پیشم گفتی : مامان همین حالا زلزله اومد

من فکر کردم شوخی می کنی

گفتم باشه عزیزم اخه شهر ما اصلا روی نوار زلزله نیست

باباش که اومد گفت زلزله اومده

پس چرا من متوجه نشدم

تو پریدی میون حرفمون وگفتی آخه من با چوب نینجاییم (یه چوب داره که باهاش بازی می کنه ومیگه من نینجایم) به زمین توبیدم واون هم  ساتت شد

                                   

می گی من دوست دارم یه عالمه حیوون داشته باشم

چه حیوونی دوس داری

یه شیر بزرگ یه ببر چند تا گرگ یه دونه هم خرس

اینا که همه وحشی هستن وآدم رو می خورن

من فقط اینا رو دوس دارم می خوام بیارمشون توی پارتینگمون

                             

می گی مامان می دونی من یه دونه دایناسور واقعی واقعی (حرف ق رو با تشدید تلفظ میکنی به همین دلیل خیلی شیرین واقعی رو می گی) دارم

دایناسورها که فقط توی قصه هستند وجود ندارن

نه من یه دونه داشتم خودم بزرگش تردم وقتی بزرگ شد دیگه فرار کرد رفت پیش مامانش

                                  

با بابا رفته بودی مسجد جشن میلاد حضرت فاطمه اومدی تا برام کیک تولد اوردی می گی مامان تولد مامانا بود منم کیکم رو نخوردم برا تو اوردمش الهی من قربونت برم که اینقده مهربونی

                                    

من با اینکه گواهینامه دارم ولی می ترسم رانندگی کنم این ترس رو از بچگی داشتم و هنوز همراهم هست اگه بخوام رانندگی هم  کنم فقط خیابون ساحلی که خلوته رانندگی می کنم حالا تو رفتی به خاله اعظم گفتی

مامانم اصلا خیلی ترسو نمی دونم چرا گواهینامه داره ولی رانندگی نمی تنه همه مامانا رانندگی می تنن ولی مامان همش می گه میترسم

بابام هم بهش می گه تو می ترسی بعد می ری زیرکامپریسی (کامیون) منم می خوام وقتی اون خوابه گواینامه اش رو از تو کیفش بردارم کلید ماشین روهم بردارم برم رانندگی کنم

                                     

توهمیشه هم خوب نیستی یه وقتایی هم منو کفری می کنی بچه ها رو خیلی اذیت می کنی وجیغ میکشی حرفهای بد می زنی جدیدا یاد گرفتی هرچی دستته پرت می کنی چند روز پیش که باهم حرفمون شد گیتارتو پرت کردی به دیوار خرد شد وافتاد زمین بعد ناراحت شدی ورش داشتی وشروع به گریه کردی من همچین مواقعی نمی دونم چه رفتاری بهات داشته باشم دعوات کنم یا بی اهمیت باشم

خیلی توی فکرتم ، فکر نکن چون تمام روز پیشت نیستم یادم ازت می ره تو عزیزمی

                           

یه روز نگین اومده بود خونمون دیدم نگین نیست ازت پرسیدم نگین کجاست گفتی نمی دونم

بعد از چند لحظه صدایی توی پارکینگ شنیدم رفتم توی پارکینگ دیدم در دستشویی بسته است وچراغش هم خاموشه ولی صدای نگین از تو دستشویی میاد دررو براش باز کردم می گم تو اون تو چه کار می کنی

می گه کارامیرحسینه بهت می گم چرا این کارو کردی می گی من نبودم شیطونه بوده

 

                         

می گی مامان تو می دونی پلنگ صورتی از همه حیونا بهتره

می گم چطور

می گی تام جری خیلی بدن حتی دارکوب زبله هم بده ولی اون حیون خوبی کسی رو اذیت نمی تنه بقیه حیونا هم دوسش دارن 

                                  

یه روز همه بچه ها خونه خاله اعظم جمع شده بودن ومی خواستن برن توی کوچه دوچرخه سواری ولی چون خاله به تو اجازه نمی داد بری تو کوچه به بچه ها می گه اول امیرحسین رو خواب کنید وبعد برید اونا هم همه خودشون رو خواب می زنن تا که توهم بخوابی تو که از برنامشون خبر داری می یای گوشاشون رو می پیچونی که بیدار بشن ولی اونابا اینکه گوشاشون قرمز شده  اهمیت نمی دن توهم میای دماغ ابی (پسر عمه فاطمه رو که خیلی هم دوست داره وهروقت میاد خونه خاله اعظم زنگ می زنه تو هم بری اونجا البته ۱۴ سالشه ) رو تو دهن می کنی وگاز می گیری اون که دیگه طاقت نداره بیدار می شه وقید دوچرخه سواری رو میزنه

                                         

 

    

یه روز خونه عمو ایوب آرمینا روی تخت وحید خواب بود وحید اومد  باهاش بازی کنه گفت آرمینا مثل یه گربه است تو یه لحظه که وحید داشت آرمینا رو ناز می کرد  یه مشت کوبیدی تو صورتش وگفتی خیلم خوشگله

                                       

سارا برات  سه تا جوجه رنگی خریده بود من هرچه بهت گفتم جوجه ها رو بذار خونه بابا جی گفتی من می خوام بیارمش خونه گفتم گربه می خورشون گفتی میذارمشون توی پارکینگ

جوجه ها رو گذاشتی تو یه قفس اوردی خونه بعد از سه روز احساس کردم جوجه ها مریض شدن دلم به حالشون سوخت گفتم بذارم توی حیاط یه هوایی بخورن قفس رو گذاشتم دم در هال هنوز خودم نیومدبود داخل خونه که پشت سرم یه صدای اومد سریع برگشتم دیدم قفس پرت شده وسط حیاط و جوجه ها هم همه خونینو مالین ، گربه منو که دید سریع فرار کرد ولی چه فایده جون هر سه جوجه رو چنگ زده بود تو این صحنه رو که دیدی شروع به گریه کردی که چرا جوجه هام رو اوردی تو حیاط مامان بد دوست ندارم حالا چکارشون کنم برم گربه هه رو بکشم دیگه نباشه جوجه هام رو چنگول بزنه  

به بابا زنگ زدی و شکایت منو به بابا کردی شب بابا برا اینکه تو جون دادن جوجه ها رو نبینی اونا رو با قفس گذاشت در حیاط تو هم شب به بابا می گفتی بیا بریم یه مامان دیگه بیاریم این مامانه رو من دوست ندارم

بابات گفت : پس این مامان رو چکار کنیم

گفتی : میندازیمش بالای پارکینگ ،بعد من می رم خونه بابا جی تو هم برو یه من دیگه بیار

گفتم: مگه شهر هرته باباجی تو رو بدونه من راه نمی ده تازه یه مامان دیگه اوردی اون مامانه اتاقتو ازت میگیره می ده به نی نی خودش بعد تو اتاق نداری

گفتی: منم اون خانمه رو می ندازم تو جوب تا دیگه بمیره

                                              

                                

می گی مامان تو می دونی بی معرفت چیه 

می گم  نه تو می دونی

می گی آره یعنی کسی که مرده بعد بهش بگی اونم دوباره زنده می شه

می گم چه جوری زنده می شه

می گی خودم  تو لاک پشتهای نینجا دیدم وقتی لئو مرده بود مایک بهش گفت بی معرفت بلند شو اونم دیگه زنده شد

این نمونه بارز اذیتهات

این دست لباس هم فرشته مهربون برات جایزه داده

اینم عکس آرمینا کوچولوی ناز

 

اینم نیایش تپل که یک ماه از آرمینا بزرگتر قرار یکی از این دو عروس من بشه حالا تا ببینیم خدا چی می خواد تو که حالا خوب هر دو رو تحویل می گیری

 یک هفته قبل از عید وهواکنی باد بادکها

       

روز دوازده فروردین و باغ وحش سیاری که اومده بود گناوه

کنار قفس خرس

 

     

کنار قفس شیر                            

 

تلاش برای بالا رفتن از نخل

وقتی دید با دست نمی تونه بره بالا حالا این چوب را آورد ه که به کمکش بره بالا

تولد محدثه

 

                                     

    

[ 91/03/23 ] [ 2:28 ] [ مامان فرشته ]
سلام

عید همتون مبارک امیدوارم سال خوب وخوشی در پیش داشته باشید

                                           

                                  

www.FunRoz.Com | مدلهای بسیاز زیبا از تزیین سفره هفت سین برای نوروز 90

دل را از پیله ی قهرش بیرون خواهم کشید

واژه ها را از خواب فراموشی بیدار خواهم کرد

دسته گلی از یاس و باران برایت خواهم چید

نقش لبخندرا بر چهره ی زیبایت خواهم پاشید

تا برایت پیام شادباشی بنویسم

نوروز مبارک

                                                   

سال ۹۰هم با همه خوبی ها وبدیهایش به صندوقچه خاطراتمون پیوست برا من که رویه هم رفته سال بدی نبود امیدوارم برا شماها هم خوب بوده باشه

      

عکسهای آتلیه ای ۴ سالگی

 

امیرحسین با لباس خواب مرد عنکبوتیش

لباسهای عید امیرحسین

سفره هفت سین شهرمون

اینجا می خوام از مهندس علی بیروتی شهردارخوبمون تشکر کنم چون اون رو تنها مسئولی دیدم که قبل از کارمنداش وبا خودرو شخصیش سر کارش حاضر بود و تنها مسئولی هست که برا دیدنش نیاز به نوبت از قبل نداری امیدوارم همیشه در کارهایش موفق باشه

 خاطراتمون

می گه مامان سمر رو دذاشته ها می گم سمر کیه دیگه ؟ همون دختر که با پیرمرد ازدواج ترد بعد ایزل تو صحرا آتیشش زدا

                   

با بابایی داره سریال شیدایی رو می بینه بعدش می گه مامان وقتی تو وبابایی از هم طلاق درفتید من می خوام پیش تودومتون بمونم(اینم از پیامدهای مثبت سریالهای ایرانی)

                

ما بخاطر نوع کارمون اسفند ماه سرمون خیلی شلوغه به همین دلیل توی این ماه اصلا بهمون مرخصی نمی دن منم خونه تکونی رو تقریبا چند ماه پیش انجام داده بودم وخونه تمیز بود امیرحسین که می دید  مامان وخواهرام همه در تکاپوی خونه تکونی هستند برگشته می گه مامانی پس تی می خوای خونمون رو خوشدل تنی

                

روز جمعه آخر سال رو اختصاص دادم به شستن و گردگیری کردن  وقتی کارمتقریبا ساعت ۱ تمام شد با امیرحسین رفتیم توی حیاط خلوت که اونجا رو هم بشویم امیرحسین گوشی موبایلم رو برداشت و با خودش آورد گفت مامان تا  آیندهم  دوش بدیریم  گفتم نه مامان بذارش روی کابینت صداش توی حیاط خلوت میاد (در حیاط خلوتمون توی آشپزخونه باز می شه)  اومدم در رو ببندم که در رو بشویم  در بسته شدودسته در توی دستم کنده شد موندم چکار کنم که امیرحسین گفت مامان در رو   خراب تردی گفتم امیرحسین بد بخت شدیم رفت گفت چرا مامانی گفتم زندانی شدیم  چون محله ما نوسازه دور برمون در حال ساخته وفقط یکی از همسایه های کناریمون ساختمونشون کامله که هرچه خانمش رو صدا زدم جواب نداد  که معلوم بود اونم خونه نیست هیچ راهی نداشتم تنها اینکه بمونم بابایی امیرحسین بیاد خونه که اونم روزهای جمعه دیر میومد خونه امیرحسین هم که ذوق زده از زندانی شدن هی می رفت رو اعصابم می گفت : مامان حالا تمام تابستون اینجا زندانی می شیم دوباره می گفت : مامان مگه ما دزدیم که زندانی شدیم یا اینکه حالا چیتار تنیم حتما دزد میاد توی خونمون دوچرخه ام رو میبره ،همش تقصیر خودت بود که نذاشتی موبایلت رو بیارم

آخر کارکه خسته اش شده بود روی پاهام نشسته بود ویاد بچه گی هاش افتاده بود وچقدر خوب هم یادش مونده بود مامانی یادته رفتیم گچساران اون آقاهه بهم یه جعبه شتلات وبیستویت داد

مامان اون وقت که توچولو بودم وحید دوستم داشتا ، وحید هنوز هم دوست داره ،نه مامان دیده دوسم نداله، چرا ؟ چون فوضولی می تنم، خوب فوضولی نکن تا همه دوست داشته باشن، نه مامان من که فضولی نمی کنم اون شیطونه هستا ،خوب تو نباید بهش اجازه بدی،  من چیتارش تنم خودش می گه می خوام فضولی تنم

وقتی ساعت ۲نیم بابایی برگشت خونه من سرم می خواست از حرفهای امیرحسین بترکه امیرحسین که از اومدن بابایش هیجانی شده بود با هیجان باباش رو صدا می زد که بابایی ما زندانی شدیم باباش هم از صدای هیجان زد ونامفهومش ترسیده بود توی  اتاقها می رفت ومی گفت امیرحسین تو کجایی مامانت پس کجاست اونم پشت سر هم می گفت ما زندانی شدیم واجازه نمی داد صدای من به باباش برسه که بابا ما توی حیاط خلوتیم خلاصه این روز جمعه ای برا ما یه خاطره شد ویه درس عبرت که  دیگه بدون گوشی موبایلم  هیجا نرم

                 

چند وقت پیش بابای جاریم فوت شد وما برا تسلیت گویی و تشیع جنازه رفتیم امیرحسین یه عالمه سوال توی ذهنش ایجاد شده بود اول اومد توی اتاق و گفت مامان مائده می گه : بابا بزرگش رفته پیش خدا  دوباره رفت وبرگشت گفت: مامان چه جوری رفته پیش خدا ،چرا رفته پیش خدا ،پس چرا ما نمی ریم پیش خدا ،منم دوس دارم برم پیش خدا ،دوست دارم برم پیش خدا دایی عبدی رو ببینم ، یا اینکه وقتی رفتیم تشیع جنازه می گه : مامان می خوان بابا بزرگ مائده رو چیتار تنن ،می خوان روش خاک بریزن ، چرا؟ پس چه جولی می ره پیش خدا ،خدا خودش صداش می زنه اونم میره پیش خدا ،اون که نمی تونه یه عالمه خاک روش ریخته پس چه جولی بلند می شه ،خدا به خاکا دستور می ده برن کنار تا او بتونه بلند بشه اون که لباس تنش نیست پس چه جولی می خواد بره پیش خدا (نمی دونم از کجا فهمیده بود جنازه رو بدون لباس توی قبر می زارن ) نه مامان یه لباس سفید تنش هست با همون می ره پیش خدا چون خونه خواهرم نزدیک امامزاده هستش وخواهرم هم تازه یه نی نی کوچولو خوشگل گیرش اومده بود امیرحسین اصرار کرد بریم خونه خاله اعظم پیش آرمینا گفتم مامان خوب نیست ما اومدیم تشیع جنازه خوب نیست بعدش بریم پیش نی نی کوچلوهایی که تازه به دنیا اومدن (ما می گیم شگون نداره بعداز مراسم ترحیم وتدفین پیش نو عروس وبچه تازه بدنیا اومده بری )حالا امیرحسین گیر سه پیچ داده که چرا خوب نیست می گم خدا گفته  چرا گفته : کلافه ام کرده بود

                     

سوالهاش در مورد خدا تمامی نداره مامان خدا ما رو چه جولی درس ترده  ما رو با خاک درست کرده ،خودش رو با چی درس ترده  ،خودش درس شدنی نیست خودش همیشه بوده وهست ،پس چه جولیه

یه نور بزرگه که همه جا هستش ومارو می بینه ، من دوس دارم خدا رو ببینم ،ما نمی تونیم خدا روببینیم ،چرا وقتی پیش خدا بودم وخدا هنوز من رو به شما نداده بود یادم نمی یاد ،چون اونموقه  نی نی بودی ونی نی ها  هیچی یادشون نمی یاد  ،پس خدا موهای ما رو با چی درست ترده ،با خاک

نه خدا موهامون رو با علف درست ترده تازه چشمهامون روهم با آب درست ترده (عزیزکم چقد فک کرده تا به این نتیجه ها رسیده

               

بهش می گم اگه بچه خوبی باشی دیگه تابسونم نمی ذارمت مهد می زارمت دارقرآن تا که قران یادبگیری می گه نمی خوام من قران دوس ندارم می گم مامان اینجوری نگو قران کتاب خداست خدا ناراحت می شه تازشم خدا یه عالمه قصه توی قران برامون نوشته مگه ه دوس داری بدونی خدا چه جوری مارو درست کرده خوب توی قران برامون نوشته دیگه ، صبح بلند شده می گه مامان من نمی خوام برم مهد می خوام برم کلاس قران

         

 


برچسب‌ها: عکسها
[ 91/01/02 ] [ 0:47 ] [ مامان فرشته ]
سلام وصد سلام

با دو ماه تاخیر اومدم                                       

تولد۴سالگی  خوشگل نازم هم اومد وگذشت  امسال هم مثل هر سال به احترام امام حسین تولدش رو خودمونی گرفتیم چند ماه  قبل از تولدش  می گفت :پس تولدم کی می شه  هر بار بهش می گفتم : وقتی هوا سرد شد دیگه لباس آستین کوتاه  نمی پوشیم ولباس پشمی میپوشیم و بارون میاد شیراز برف میاد (چون همیشه شیراز میریم شیراز رو میشناسه و دوس داره) اونوقت تولدت هست بعضی وقتا هم می پرسید من چه جوری اومدم پیش شما که بهش می گم : خدا یه روزی که هوا خیلی سرد بود تو رو بهمون داد آواخر پاییز مربیشون در مورد زمستون وشب یلدا یه عالمه براشون حرف می زنه ومی گه دیگه هوا سرد شده وباید لباس پشمی  وشال وکلاه  بپوشید تا سرما نخورید اومد خونه می گه مامان پس تولدم تی میاد خاله دفته دیده هوا سرد شده باید شال وتلاه بپوشیم خلاصه چند روز مدام حرفش تولدش بود وباگریه می گفت پس تولدم کی میاد قرار بود شب یلدا خواهرا وبرادرم  بیان خونه ما که بابا از فرصت استفاده کرد وبراش سفارش کیک داد وتولدش رو شب یلدا براش گرفتیم اینقده خوشحال بود که نمی دونست چکار کنه صبح می گه مامان نمی شه تولدم دوباره بیاد گفتم  نه باید هوا گرم بشه ودوباره سرد بشه  تا تولد دوباره بیاد

دعای این فصلشون حمد خدای یکتاست که اون از حفظه وهمیشه توی خونه می خوندش مدیرشون بهم می گه : یه فکری برا پسرت کن امروز خودم ازش دعا رو پرسیدم هیچ جوابم نداده می گم زهرا(مدیرشون از دوستای صمیمیمی هست )خودم رو همینجا می کشما آخه اون این دعا رو راه می ره می خونه و همونجا می گم امیرحسین برام بخون واون هم برام کامل می خونه ومدیر هاج واج نگامون می کنه می گم مگه خاله زهرا رو دوس نداری براش نخوندی می گه نه من اونو دوست دارم اون منو دوست نداره خاله زهرا تو بغل می گیردش ومی بوسش ومی گه من تو رو یه عالمه دوس دارم می گه یعنی از همه بچه ها بیشتر خاله هم می گه اره عزیزم  آخ بمیرم برات که چقد کمبود محبت داری

هنوز با شمارشش مشکل داریم تا هفت می شماره وبعد می پره۱۱هرروشی که فکر می کردم بکار بردم ولی فایده نداره وبعد هفت همون ۱۱است خودم هم دارم باور می کنم که بعد هفت ۱۱ست

اول بهمن لول سه زبانشون تموم شد ومربیش توی دفتر یاداشتش یاداشت کرده بود امتحانش دوشنبه است چون یکشنبه تعطیل بود من و بابایی کلی باهاش کار کردیم جونمون رو اورد بابا می گه تا لحظه ای که می رفت توی مهد ازش سوال می کردم واون جوابم می داد ظهر که بابا می ره دنبالش مربیش می گه امیرحسین زبان هیچ جواب نداده و لول رو پاس نکرده  بابا می گه گفتم بابا خودم ازش پرسیدم همه رو جواب داده بعد به امیرحسین گفتم امیرحسین آب چی میشه می گه امیرحسین فکر کرد وگفت :اسپاکتی بابایی بدبخت می گفت وا رفتم وبا خجالت سرم انداختم پایین دیگه هیچ نگفتم

روز بعدش که تعطیل بود وروز چهار شنبه  صبح توی اتاقم داشتم اماده می کردم که صداش از تو اتاقش اومد مامانی چیتار می تنی گفتم : دارم آماده می شم برم سر کار گریه اش بلند شد من نمی خوام برم مهد اصلا حوصله مهد رو ندارم  با کلی خواهش و التماس روانه مهد کردیمیش وبه مدیرشون زنگ زدم وجریان رو بهش گفتم : بیشتر نگران این هستم که این زدگی از مهد باعث بشه از مدرسه هم دلسرد بشه به هر حال اون حالا سن بازیش هست وما مجبورش می کنیم هی تکلیف انجام بده به همین دلیل به مدیرشون گفتم دیگه کاری بهش نداشته باشن وبذارن فقط بازی کنه تکالیفش رو هم خودش هر وقت دوست داشت میاره وانجام می ده ومن اصلا مجبورش نمی کنم به باباش هم گفتم بعد از مهد پارک ببرش تا کمی بازی کنه وبعد خونه بیارش روز شنبه دوباره کلاس زبان داشته مربی بهش می گه میرحسین برو کلاس زبان می گه : مامانم گفته دیگه نمی خوای بری کلاس زبان  حالا از کجا شنیده که من به مدیرشون گفتم بهش فشار نیارید خداداناست

 

چند وقت پیش بابا وعمو عبدالله داشتند درمورد ماشین صفر حرف می زدند عمو عبدالله می گفت : هر ماشین صفری بی عیب هم نیست من چند سال پیش یه پراید نقره ای صفر از نمایندگی برداشتم دو روز بعدش موتورش ایراد پیدا کرد مجبور شدم ۳۰۰تومان زیر قیمت بدمش یکی دیگه بردارم حالا بعد از چند روز می گه : مامان عمو عبدالله چیتار اون پراید نقره ایه ترد می گم کدوم  پراید می گه همون که موتورش خراب بود داشتم شاخ در می اوردم  برا یه کلمه که یادش بدم منو جون به لب می کنه اونموقت حتی رنگ ماشین  هم یادش مونده

چندوقته می گه می خوام پلیس بشم وآدم بدا رو بکشم رفتیم بازار هر تفنگی دیده می گه برام بخرش یه تفنگ دیده سرش چاقو می گه این رو برام بخر می گم این خطرناکه می گه وقتی بزرگ شدم اندازه بابایی برام می خریش

می گه مامان چرا اسم من امیرحسینه می گم چون اسم بابا امیر امیره واسم باباجی حسینه وهمینطور چون یه موقعی دنیا اومدی که عید غدیر بوده وبعدش هم امام حسین شهید شده ما اسمت رو امیرحسین گذاشتیم می گه پس چرا اسمم رو امام حسین نذاشتید الهی قربونت برم من

روز ۲۸ صفر بابا می گه به نظرت من صورتم رو اصلاح کنم م گم نمی دونم  امیرحسین می گه : ما  اصلا تارت نداریم  بابا می گه توهم کارم نداری پس من بی کس وکارم که هیچ کس کارم نداره

کیک درست کردم می خوام برا پسر عمه اش ببرم می گه مامان این ظرف مارو فیسته (ماکروفر) سینا می شکنش دیده نداری من بهت دفتم دیده هم تارت ندارم

یکی از قابمه هام خونه بابا مه برداشتمش  می گه " مامان این قابلمه ما نیستا مال ما بزرگتر من دیده تارت ندارم

مامانی یه دختر هست اسمش ساریناست برا ببین می ده سی تن بهش می دم بدو ببین سی تون زشته هی می ده ببین هی یادش می ره دوباره می گه سی تن بهش می گم بهش بگو مگه تو دهاتی می گه نه مامان اونجا نباید اینجوری بدی خاله نارحت می شه

یه پفک داره توی ته ته یه دونه مونده می گه مامن دیگه نمی خوامش من اون یه دونه رو می خورم ومی ندازمش آشغالی یه قشقره راه می ندازه که من می خواستمش چرا خوردیش حالا باید برام بری بخری این برنامه روداره تایه دونه ابمیوه داره تو ته تهش  یکم مون به باباش می گه نمی خوامش  بابا می خواد بندازه آشغالی که از دستش می گیرم ومی گم  نه بذارش کنار چند لحظه دیگه میاد  می گه ابمیوه ام بابا می گه انداختمش دوباره یه قشقرش راه می ندازه که می خواستمش

 وحالا عکسها

اینم کادو تولدش از طرف بابا ومامان

کادو تولدش از طرف خاله زهرا (یه عالمه خاله رو دعوا کرده چرا برام ماشین نیوردی ولی حالا عشقش شده حوله اش )

عکسهای روز اربعین توی باغچه خونه عمو عبدالله که بهش می گه باغ حیدر

 

اینم باغ عمونظر که بهش می گیم باغ مظفر (باغهای ما همه نخلستان

 

 

 

 اینم امیرحسین با فرمش

 

پسر کشاورز ما

این عکسش رو خیلی دوست دارم

توی گله یه قوچه که امیرحسین داره می گه اون قوچه خیلی خطرناکه ها

 اینم یه روز بازی تو پارک

اینم عصر که خواستیم برگردیم

اینم طبیعت بکرمون بعد از یه بارون حسابی

اینم کاردستیش اگه گفتید چیه ؟

 

 

 


برچسب‌ها: عکسها
[ 90/11/09 ] [ 0:10 ] [ مامان فرشته ]
سلام

آخ که چقدره اینجا نیومدم چقد دلم تنگ شده برا اینجا برا دوستام براهمه

پاییز امسال هم اومد و کم کم داره می ره من  همیشه عاشق فصل پاییز بودم وهستم  شور وشوقی که اول مهر برا رفتن به مدرسه هست  هنوز بعد از ۱۵سال که از موقع دانش اموزیم می گذره  خود به خود اواخر شهریور ماه شور وشوق مدرسه سراغم میاد و مثل یه دانش آموز برا اول مهر روز شماری می کنم

این روزا امیرحسین خیلی اذیتم می کنه  اصلا گوش به حرف من یا باباش نمی گیره  خیلی لجباز و یکدنده هست نمی ذاره تکایفش رو باهاش کار کنم امیرحسین باهوش  خیلی کند ذهن شده و تا بخواد یه شعر کوچولو یاد بگیره دل منو خون می کنه پارسال می تونست تا ۳۰بشماره ولی حالا تا ۷می شماره  ومی گه ۱۴ یا اینکه  ۱۲ امام رو به ردیف برام اسم می برد ولی حالا نمی تونه تابستون لول ۳زبان رو تا یک ماه رفت ولی چون دیدم خسته شده نذاشتم ادامه بده و حالا داره همونا رو دوباره می خونه ولی دریغ از یه کلمه یادش مونده باشه مربیش هم توی دفتر فعایتهاش می نویشه کم کاری والدین و من اون لحظه می خوام  زار زار گریه کنم  نمی دونم چه روشی بکار ببرم برای شمارش وقتی می ریم خیابون بهش می گم ماشینهای پراید رو بشمار ولی بازهم روی ۸می پره

                                             

چند وقته  اتاقش رو جدا کردم  شب که می خواد بخوابه می گه : بابا بیا بریم بخوابیم  صبح که پا میشه می بینه بابا کنارش نیست می گه پس بابایی کو بعض شبا هم نصف شب میاد پیشم ومی گه مامان می خوام بیام پیشت البته چراغ خواب اتاقش رو خاموش نمی کنم

                                        

 یه خواهر دارم به اسم کبری که یکم چاق هست وبچه ها بهش می گم کپل امیرحسین چون ک رو ت تلفظ می کنه بهش می گه تپل حالا اومده می گه مامان یه خاله تپل هم توی مهد داریم اما تپل نیستا ولی اسمش خاله تبراس

                                          

پشت خونم یه روده که بیشتر سال خشک هست وفقط زمستونا آب داره  که میریزه خلیج یه روز ظهر می خوام برم شرکت می گه تو اصلا مامانی مامان باید پیش بچه اش بخوابه تورو باید بندازیم تودره پشت خونمون

                                         

از خونه عمش برگشته می گه : مامان سبهان (پسرعمه اش)خیلی قویه ها می گم چرا می گه تو پارک یه بچه ای می خواست تاب رو ااز من بگیره اون دعواش کرد می گم خوب اون از توبزرگتره توهم بزرگ شدی قوی می شی می گه : اون خیلی قویه  سوپر منه رفته بالای دیوار مثل سوپر من  من دوس دارم بزرگ شدم مثل اون قوی بشم

روز اول مهد

اینم کتابهاش وطرح انتخابی خودش برا جلدشون (عاشق باب اسفنجیه)

اینم کادو روز کودک از طرف خاله زهرا (می گه قصه سربازام رو برام بگو می گه سربازات که قصه ندارن می گه چرا خودم تو اون فیلمه دیدم منظورش فیلمهای دفاع مقدسه )

روز کودک در کنار بابایی و  پرواز بادبادکها

این چند عکس رو خیلی دوس دارم

خیره به غروب

داره می گه مامان این آبه چیه آب مارمولکیه (آب شهر رو می گه آب مارمولکی)

چقد درس خون شده گلم

 در آخر ۳سال و۱۱ ماهگیت مبارک باشه

                 

[ 90/09/11 ] [ 1:56 ] [ مامان فرشته ]
سلام

من اومدم با کلی تاخیر حالا چی بگم ....... اصلا چی بنویسم ....

قالب وبلاگم که خراب بود دلم نمی خواست بیام اینجا وقت هم نمی کردم درستش کنم خلاصه دلم یه عالمه برا دوستای گلم وکوچلوهای شرینتر از عسلشون  تنگ شده بود خوب حالا اومدم ....

 

صبح که می خواست بره مهد دست کرد توی کیف من یه بسته دراژه شکلاتی (ما می گیم اسمارتیز ) که از خرید چند روز پیشم که رفته بودم بازار جا مونده بود برداشت  مربیشون بچه هرچه همراش ببره  مهد چه اسباب بازی باشه یا شکلات وچیپس وپفک همون دم در ازش می گیرن وموقع برگشت بهش می دن منم گفتم ببر خاله که ازت می گیردش اون بهم گفت من قایمش می کنم خاله نبینه گفتم کار بدی می کنی می خوای خاله رو گول بزنی گفت : نه بعد بهش می گم خلاصه رفت وساعت یک با بابایش برگشت آیفون زدن ومن براشون در و باز کردم وارد شد کیفش رو پرت کرد وگریه که خاله بسمارتیزم(اسمارتیز) رو بهم نداد گفتم حالا بیا تو خودم زنگ  به خاله می زنم

گفت نه نمی خوام خاله رو اصلا دوس ندارم بسمارتیزم رو انداخته اشغالی  برا که بیاد توی خونه گفتم بیا تو من یه بسته دارم بهت می دم وهمزمان توی کیفش می گشتم یه دفعه دیدم توی جیب کوچکه کیفش هست اون هم چون اومده بود توی خونه دیدش وازم گرفتش بهد می گه حالا اون بسمارتیزه هم بهم بده می گم کدوم می گه همون که

توی کیفته

  

رفته خونه بابام خاله کوچیکم هم اونجا بوده به خاله ام می گه مهمان یه کوچولو می مونه بعد می ره  خونشون حالا دیگه برو خونتون

   

موقع خواب توی بغل می گیرمش و باهم حرف می زنیم اون ازم سوال می کنه ومن جوابش می دم  روزا که گرفتارم وکمتر بهش توجه می کنم بهم می گه مامان بیا بریم بخوابیم

 

تو خداشناسی خیلی سوال داره همیشه وقتی می گم این کارو نکن خدا ناراحت می شه تازه شروع می کنه به سوال از بچگی ازم می پرسید خدا کجاست من نمی بینمش منم دستش رو روی قلبش می گذاشتم ومی گفتم خدا توی قلبمونه اون می گفت : این صدای خداست گفتم آره  حالا می گه : مامان چرا وقتی می ترسم خدا تند تر صدا می کنه (قلبش تند تر می زنه ) می گم خدا بهت می گه من پیشتم تو نترس من مواظبتم

رفته سرش رو رو سینه باباش گذاشته صدای تیک تیک قلب باباش رو می فهمه می گه : مامان خدا رفته توی شکم بابایی

آخه بهش چی بگم اون می خواد خدا رو ببینه تا حرفهای من رو باور کنه

مثلا وقتی بهش می گم این کاربد رو کردی خدا توی دفترش اون رو نوشته روی سینه خودش می زنه می گه : می خوام خدا رو بزنم

   

می خوایم بریم خونه عموش بهش می گم بیا آماده کن بریم خونه عمو ایوب می گه : شما زند زدید ببینم ندین (نگین دختر کوچیکه عموش ) خونشونه یا نه

     

کلاس پسرک ما خیلی بالاست هرشب باید حموم کنه هروز صبح باید با یه دست لباس بره مهد با لباس دیروز نمی ره وقتی می خوایم بریم بیرون می گه : لباسم زشتکیه (زشته ) عوضش کن 

وقتی هم رسیدیم خونه سریع لباسهاش رو در میاره میگه می خوام لباس راحتی بپوشم

        

  

حالا هم چند تا عکس از بازی کردن

 

 

 

 

[ 90/06/23 ] [ 20:15 ] [ مامان فرشته ]
کمک کمک کمک

دوستای گلم

کد امنیتی نظرات من گم شده به همین دلیل نمی تونم برا دوستام نظر بذارم هرکاری کردم حتی برا جناب ادمین هم ایمیل زدم ولی متاسفانه هنوز جواب نگرفتم قالب وبم رو عوض کردم ولی درست نشد

خواهش می کنم بهم بگید چکار کنم

[ 90/04/21 ] [ 1:47 ] [ مامان فرشته ]
سلام

من اومدم با کلی تاخیر نمی دونم از کجا شروع کنم واصلا چی بنویسم  ولی خوشحالم که دوباره اینجا هستم  مدتی که نبودم از کارم استعفا داده بودم ولی بازهم نشد وبرگشتم اما به شرط اینکه قسمت کاریم عوض بشه حالا هم خدا رو شکر عوض شده واگرچه کارم اینجا هم کم نیست اما مسئولیتش کمتره واینجا دیگه نه آقا بالاسر دارم نه آقا بالاسر کسی هستم

   

اول از همه ۳ سال و۷ماهگی گل زندگیم رو بهش تبریک می گم

    

 

امیرحسین این روزها رو با عشق به سی دی ودیدن کارتن سپری می کنه یه وقتی هم حوصله اش سرمی ره مامان برام روباه متار بزار (روباه مکار رو بزارهمون پسر جنگل یا موکلی خودمون ) چند صحنه ازش می بینه می گه : نه اکی موس لو می خوام باز چند صحنه می بینه می گه : جوجه اردت زست نه شرت (شرک) بعضی وقتا هم عصبی می شم می گم اگه یه بار دیگه گفتی اوزش کن کلا دستگاه رو جمع می کنم می ندازم آشغالی چند لحظه هیچ نمی گه نگاه می کنه دوباره بلند می شه  سوار دوچرخه می شه زیر TVمی ایسته هی می خوام بگم امیرحسین برو کنار اومدم خاموشش می کنما  خلاصه گرفتارشم حسابی

     

توی روزهایی که سر کار نمی رفتم  اون هم نمی رفت مهد می دیدم خیلی حوصله اش سر رفته من هم اصلا علاقه ندارم خونه همسایه یا اقوام بدون همسرم برم بهم می گه : مامان می خوام برم مهد میگم : دیگه نمی خواد بری مهد منم نمی رم سر کار باهم دیگه تو خونه می مونیم می گه نمی خوام خودت برو سرتار خودمم می رم مهد تودت

چند جلسه مشاوره فرزند پروری رفتم خانم روانشناسه  می گفت روزی یک ساعت وقتتون رو به بچه هاتون بدین وباهاشون بازی کنید اون هم هربازی که بچه ها دوست دارن ما هم گفتیم حالا که تو خونه هستیم و بیکار باهم بازی کنیم گفتم امیرحسین بیا بازی کنیم چه بازی دوست داری گفت ماشین بازی گفتم برو ماشینات رو بیار از اونجایی که امیرحسین یه اسبا بازی رو فقط 72 ساعت خوب نگهداری می کنه وبعد برا دونستن اینکه توی ماشینه چیه اوراقش می کنه فقط یکی از ماشیناش سالم بودن همه یا چرخ نداشتن یا سقف  ماشین من شد یه سواری با کلاس و مال اون هم شد یه کامیون رفت کارتن بیسکویتهاش رو هم  اورد(  روانشناسه می گفت موقع بازی بچه رو از هیچ چیز منبع نکنید بزارید لذت ببره از بازی ) بیسکویت ها رو توی کامیونش صف می داد و می گفت می خوام برم تهران  تو هم دنبالم بیا ( چون داداشم ماشین  سنگین داره و همیشه جنس می بره تهران یاد گرفته )  کامیونش رو از وسط پای  من رد می داد می گفت رفته توی تونل  یا بالشتها رو می گفت اینا توهم (کوهن) خلاصه اینقده خوشش اومده بود که  دو ساعت منو دنبال خودش می کشید یه وقتی هم می گفت بریم غذا بخولیم وقتی بهش می گفتم خسته شدم یا می خوام برم به غذام سر بزنم گریه که نباید بری بازی خوبی بود ولی متاسفانه من حوصله و وقتش رو ندارم کاش می تونستم این روزی یه ساعت رو برا خودم یه کار واجب توی خونه کنم مثل غذا پختن

     

این روزها به بستنی وکاکائو وگز هیچ علاقه ای نداره ولی فالوده خیلی دوس داره وبهش می گه : آلوده

ازش می پرسم غذا چی درست کنم ؟ می گه برنج با مرغ وسیب زمینی وهویچ لوبیا

ازش می پرسم شام چی می خوای ؟ فقط نودل ابش هم می خوام

از کنار سوپر محلمون رد می شیم می گه : مامان تخم مرغ نداریما ( هروقت می رم تخم مرغ بخرم اون هم میاد کلی خرید می کنه )

 

  

از همه دوستای عزیزم بابت تبریکات ممنونم ولی همه ازم پرسیدن چرا اینهمه دیر امیرحسین رو ختنه کردید ؟ ما می خواستیم بعد از ۴۰روزگی ختنه اش کنیم ولی امیرحسین از ۲۰روزگی شیر که می خورد بالا می اورد بالا اوردنش اینقده شدید بود که  دکترش چکاب کاملش کرد ولی سونگرافی و آزمایشاتش همه نشون می داد سالمه  ،همه شیرها رو روش امتحان کردیم ولی بهتر نشد وقتی ۳ماهش بود مجبور شدم بیمارستان بستریش کنم شب تا صبح دستش توی دستم بود وچشم روی هم نذاشتم خاطره بدی که از اون روز دارم اینه که صبح دکتر بعد از معاینه به پرستار گفت : دوباره ازش خون بگیرید بغض و اشک توچشمم جمع شد وقتی پرستار امیرحسین رو برد  امیرحسین جیغ می کشید من هم کنار در اتاقش ایستاده بودم وگریه می کردم دکتر اومد بره توی اتاق آزمایش من رودید دارم گریه می کنم دلش به  حالم سوخت به پرستارا گفت : نمی خواد ازش خون بگیرید جواب آزمایش دیشبش رو برام بیارید در آخر هم مشخص شد قطره مولتی ویتامین که از ۱۵روزگی  بهش می دادم  باعث  تهوع اش می شده

خلاصه بعد از سه ماهگی که حالش بهتر شد چهاردست وپا راه می رفت و شیطونی هاش شروع شده بود اینه که گفتیم یکم بزرگتر بشه

واین یکم سه سال طول کشید

حالا بعد از ختنه کردنش می گه مامان دیگه منو ختنه نکنیا

 

در اخر از همه دوستای بلاگفاییم معذرت می خوام سیستم من قات زده ونمی تونم توی بلاگفا نظر بذارم امیدوارم درست بشه وبتونم از شرمندگی همشونش در بیام

 

 حالا چند تا عکس  از یه روز بازی

[ 90/04/11 ] [ 2:51 ] [ مامان فرشته ]
سلام

یه مدتی نبودم دلم برا همه دوستای عزیزم وکوچولوهای نازشون تنگ شده 

اتفاقات مدتی که نبودم رو به روایت تصویر می ذارم تاکه اینشالله وقت کنم وخاطراتشون رو هم بنویسم

                                   تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

اول عکسهای ۱۳بدر

اینجا قهر کرده که چرا من کیوان (پسر داداشم ) رو بوسیدم هرچه می گم مامانی من عمه اش هستم دوستش دارم مثل عمه نازی که تو رو بوس می کنه  می گه نه چرا بوسیدیش

                                   

اینجا هم هنوز قهر هست وتنها نشسته نوشابه می خوره

 

رود خونه زهره

داره به کیوان می گه توی آب ماهی هست

 

چه کیفی می کنن این بچه های ما  یکی ندونه فک می کنه  : توی عمرشون آب ندیدن

                                

                                   تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net  

 در تاریخ۱۷/۱/۹۰امیرحسین در بیمارستان امیرمومنین ساعت ۸صبح توسط دکتر منصوری ختنه شد

                                   

اتاق ریکاوری در بیهوشی

اینجا تازه بهوش اومده ومن رو صدا می زنه (الهی قربونش من بالا سرش دارم گریه می کنم )

                                    

بهش  قول داده بودم کیک  شکل هاپو بگیرم

اینم کادوهاش

نزدیک به ۵۰۰هزارتومان هدیه بهش دادن که باباش توی حساب بانکیش ریختش ازمن می پرسه مامان پولام تجان ؟ می گم بابایی ریختشون توی بانک عمو نظر برات ماشین ۲۰۶ جایزه بدن

بانک عمو نظر سر کوچه خونه بابای خودم هست که به دلیل قدیمی بودن ساختمونش  چند روزی که ما خونه بودیم تخریبش کردن و خود بانک به چند متر اون ور تر منتقل شده بود وقتی بعد از چند روز رفتیم خونه بابام همین که زمین خالی از بانک رو دید گفت : مامانی بانک عمونیستش حالا پولام تجان هرچه بهش گفتیم بانک عمو نظر رفته اونجا باور نکرد وآخرش ما رو مجبور کرد ببریم و بانک جدید رو نشونش بدیم وتا عمو نظر رو توی بانک ندید راضی نشد

                                    تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

لباسهای تابستونی که به دلیل اینکه خودش رو همراهم نبرده بودم همه براش یه سایز کوچیک بودن واجازه هم نداد ببرم عوضشون کنم

ایناروهم با دعوا خریدم چرا که اینجا همه جنسهاشون رو عمد می فروشن یه چیزی  دلت رو می گیره می ری می پرسی چند می گه تک فروشی نداریم ای هرسم می گیره که طرف رو همونجا بزنم می گم حالا درسته من همین لباس رو برم شیراز با ۴برابر قیمت بخرم  خواهرم می گه : همرات بازار نمی یام همیشه می خوای دعوا کنی

                                  تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

                      

پلنگی الاغ شده

                           

تولدت مبینا

برا مبینا یه استخر کادویی خریدم وقتی گفتن از طرف امیرحسین گریه که کادویم رو بدین بهم حالا خوبیش این بود که برا اون هم خریده بودم ولی خونه بود

                                  تصاویر زیباسازی ، کد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچک دات نت www.pichak.net

شنا توی استخر

[ 90/03/22 ] [ 2:27 ] [ مامان فرشته ]
سلام

امیدوارم روزهای خوش عید رو باخوشی وخاطره خوب سپری کرده باشید

امیرحسین  وارد سه سال و سه ماهگی زندگیش  شد

عکسهای آتیلیه ای بعد از سه ماه بالاخره به دست من رسید

 

 

 

 

 

عکسها خوب نیفتاده اند دلیلش هم اینه که نمی ذاشت ازش عکس بندازیم وبازیگوشی می کرد

من یه مدتی نیستم مواظب خودتون وکوچولوهای نازتون باشید می بوسمتون

 

 

 

 

 

 

 

[ 90/01/16 ] [ 2:19 ] [ مامان فرشته ]
سلام

سال نو به همه دوستای خوبتر از گلم وکوچولوهای خوشگلتر و نازتر از گلشون مبارک باشه

امیدوارم سالی توام باشادی ونشاط همراه با سلامتی و موفقیت با قلبی مملواز عشق ودوستی در کنار خانواده مهربانتان سپری کنید

 شرمنده همه دوستای  گلم هستم که نتونستم بیام وبهشون تبریک بگم آخه چند وقته کامپیوترم ایراد داره وراحت توی نت نمی ره

قالب وبلاگمون رو هم مزین به عکس سه سالگی امیرحسین کردیم .عکسهای سه سالگی پس از سه ماه تاخیر بالاخره آماده شدند ولی با اینکه از روز اول بهشون گفتم cdعکسها رو می خوام روز تحویل عکس دوباره بد قولی کردن نیست که من همه جوره باهاشون راه اومدم خوب گفتن تا حسابی اذیتش کنیم

لباسهای عید امیرحسین (تی شرت ها رو بابایی اورد خونه من بین رنگشون انتخاب کنم که امیرحسین این دو رنگ رو برداشت وگفت هردو رو می خوام )

سفره عیدمون (من سلیقه برا تزئینات ندارم ،برا همین سفرم خوشگل نیست  تا اماده شدن کیکمون امیرحسین کنار فرنشسته بود ومی گفت : کیکم کی آماده می شه بعدش هم نذاشت من توی ظرف مخصوص بذارمش وتزئینش کنم وگفت : شمع تولدم رو بذار رو کیکم (۵تا شمع نشانه پنجمین بهار زندگی مشترکمون هست )کله امیرحسین رو کنار کیک ببینید

قطار عیدی من وماشین پلیس عیدی مهدشون

اینم عیدی امیرحسین به خاله زینب(سویشرت)

 

اینم عیدی مادرجون

همه غصه من

امیرحسین خیلی ترسو بار اومده شبا باید توی بغلم بخوابه اگه کوچکترین صدایی شنید می گه : ترسیدم  صدای چی بود اگه باباش یه کوچولو خروپف کنه می گه از پرخف بابایی می ترسم بیدارش کن

پارسال خونه خاله زهرا(مدیر مهدشون) که می رفته خاله بهش گفته توی حیاط خلوتمون یه هیولایی هست نرو اونجا حالا هروقت یه چیز می شه می گه : هیولای خونه خاله زهرا میاد خونمون

چند شب پیش نصف شب توی خواب گریه کرد بیدارش کردم می گم مامان من پیشتم  صبحش بهش می گم امیرحسین دیشب چرا گریه کردی می گه : تو پیشم نبودی نه، می گم من پیشت خوابیده بودم دیگه چیزی نگفت ظهر دوباره ازش پرسیدم دیشب خواب چی رو دیدی با عصبانیت بهم می گه : خودت دوباله دفتی دیده ندیا چلا دلیه تردما (دوباره گفتی دیگه نگی  چرا گریه کردما ) بعدش هم  من رو برده بالا

ومی گه ندا بتن هیولا اینجاست در اتاق رو باز کردم همون جا مونده دم در رفتم توی اتاق ومی گم کجا هیولا نگاه هیچی نیست می گه چرا بود می گم نیست عزیزم اصلا هیولا توی قصه هاست نمی تون بیاد خونه ما اگه بیاد پلیس می بره زندانیش می کنه

جشن عیدمهدشون توی هتل خور شهرمون برگزار شد خیلی باشکوه وبا برنامه ولی امیرحسین تمام طول جشن رو توی بغل بابایش نشسته بود وتکون نمی خورد هرچه گفتم بیا بریم با بچه های کلاستون عکس بنداز نرفت  هرچه خاله زینب هم بهش گفت بیا بریم همراش نرفت فرداش بهم گفت من از اکی موسه ترسیده بودم ( یه آقایی لباس مکی موس رو پوشیده بود ومی رقصید ) رفتار امیرحسین رو که توی جشن دیدم خیلی غصه خوردم که چرا باید بچه من توی  یه اجتماع گوشه گیرباشه بهمین خاطر منم این جشن به خودم هم مزه نداد

روز بعدش هم خونه بابام امیرمحمد (پسر داداشم که از امیرحسین ۶ماه کوچکتره ) ماشینش رو برداشته گریه مامان از امیرمحمدی ماشینم رو بگیر می گم عزیزم تو که از امیرمحمد بزرگتری چرا خودت ازش نمی گیری می گه : نه به من نمی ده آخ که چقدر حرصم گرفت می خواستم گریه کنم   آخه من چه کوتاهی برا این بچه کردم که اینهمه ترسو شده اینقده نگران بودم که صبح اول وقت به مربیش زنگ زدم هرچه می گفت : اون توی کلاس اینجورنیست وخودش از حق خودش دفاع می کنه ولی من باور نمی کنم از دوستای گلم خواهش می کنم توی این مورد کمکم کنن

 

[ 90/01/02 ] [ 2:46 ] [ مامان فرشته ]
سلام

ما برگشتیم با کلی تاخیر ازبس دیر به دیر میام دیگه نمی دونم چی بنویسم

خوشگلکم وارد سه ساله ودوماهگی زندگیش شد با یه دنیا عشق این روز رو بهش تبریک می گم

 امروز هوای شهرمون واقعا کثیفه گرد وخاک مثل بارون رو سرمون می ریزه مدرسه هاو مهد تعطیله ولی ادارات باز هستن حالا با خودشون نمی گن مهد رو تعطیل می کنید یه مامان کارمند بچه اش رو چکار کنه منم مجبور شدم امیرحسین رو بردم خونه بابام ولی اونجا تو خونه نمی مونن وچون حیاطشون بزرگه توی حیاط بازی می کنه وبه حرف هیچ کس هم گوش نمی ده

                            

هفته گذشته امتحان زبان داشتند امیرحسین همه لغات رو می دونست ولی نمی دونم چرا لجبازی می کرد وهیچ جواب نمی داد وقتی به مربیش گفتم اون همه کلمات رو می دونه گفت خوب دوباره ازش امتحان می گیرم ولی باز هم هیچ جواب نداد نگرانش شدم یک طرف می گفتم ایراد نداره سال دیگه هم این لول رو می خونه ولی وقتی می دیدم همه رو جواب می ده( با اینکه اصلا سر کلاس زبان نمی موند ولی یاد گرفته بود ) زورم می گرفت چرا جواب نمی ده  وقتی با مدیرشون صحبت کردم گفتن چون امیرحسین سر کلاس نمی مونده با مربی زبان اصلا راحت نیست  این شد که مدیرشون گفت دوباره ازش امتحان می گیریم وخودم همراهش توی کلاس می مونم شبش که فردا مجدد امتحان داشت بهش می گم فردا امتحان داری اگه جواب خاله دادی بهت یه جایزه می خرم می گه برام قطار می خری می گم اره

وقتی از مدیرش پرسیدم امتحانش چطور بود گفت وروجک مثل بلبل جواب می داده منم یه دستی به  سرش کشیدم وبهش آفرین گفتم جوگیرشده  با اعتماد به نفس همه رو جواب داده

عصر بهش می گم پاشو لباس بپوش می خوایم بریم بیرون می گه می خوایم بریم قطار بخلیم

                      

وقتی می خواد کارتون ببینه می گه : خودت بلو غذا بپز

                    

می خواد بگه : الهی شکر می گه : الهی شکر به ما یه نعمتی بده

                  

می خواد سوره کوثر رو بخونه برا وربک میگه مربکه

                  

به مکی موس می گه : اکی موس کتاب حیواناتش رو اورده براش انگلیسیشون رو می گم به موش رسیدیم می گم می شه موس می گه : نه مامان این اکی موسه

                 

ترانه اتوبوس جانگ گیوم سوک (خواننده کره ای ) توی سریال مری با من ازدواج کن رو  ریختم توی موبایلم می گه مامان  من عشقم تلانه اتوبوشه بلام بزالش ، قسمتی که می گه : go go go با دستش می گه : لفت لفت لفت

                  

رفتیم عکاسی روبروی عکاسی یه cd فروشیه همین که دیده بدوبدو رفته توی cd فروشی وچند تا cd برداشته می گم اینا رو می خوای می گه نه این رو مونده کدوما رو برداره کارتون  شرک رو دیده می گه : قلک سارا رو می خوام (قلک سارا شکل شرکه ) گفتم : شرک مال آدم بزرگاس مال بچه ها نیست گفت: خوب نمی خوامش ودر اخر cd پرواز در آسمان رو برداشت وقتی رفتیم خونه گفت می خوام فیلمم رو ببینم تا ساعت ۱۲شب نشسته فیلم دیده فردا صبح هم که بیدار شده یک راست رفته فیلم ببینه ظهر خواهرم خونه بوده می گه خاله بیا فیلم ببینیم دیگه غذا نخول بیا فیلم بدین وقتی خواهرم کنارش نشسته قسمتی از پتوش رو روی خودش کشید وباعث شد پتو روی اون بیرون بیاد اون که غرق فیلم بود برگشته با عصبانیت  می گه : بلو خونتونا دیگه هم خونمون  نیا

                 

روز جمعه رفتیم خواهرم  رو بدرقه  کربلا کنیم  گریه که منم می خوام بلم تربلا اتوبوس که اومده زائرین رو سوار کنه می گه : اتوبوش اومد بلیم سوال شیم

بعد از بدرقه کردن خواهری رفتیم کنا ردریا امیرحسین یکم بادبادک  بازی کرد

اینم عکسهاش

 

 

 

[ 89/12/10 ] [ 1:59 ] [ مامان فرشته ]
درباره وبلاگ

ای دریای پر تلاطم عشقم
ای ستاره درخشان آسمان وجودم
ای کویر وسیع قلب تنهایم
ای سرزمین سرسبز باغ آرزو هایم
لحظه های تنهایم را با یادت مزین می کنم تا که بعدها بدانی که چقدر دوستت داشته ام ای دلبندم
گل زندگیم در تاریخ11/10/86درساعت 12روز سه شنبه متولد گردید
موضوعات وب
برچسب‌ها وب

ابزار وبلاگ