تبليغاتX

Glitterfy.com - Glitter Graphics

Glitterfy.com - Glitter Graphics
Lilypie 6 - 18 PicLilypie 6 - 18 Ticker

امير حسين من

امير حسين من

شیطونک کوچولوی زندگی من

خبر خبرخبر

امیرحسین ۲۲ماهه شد

                            

عزیزکم باورم نمی شود که ۲۲ماه ازآن لحظه زیبا ودوست داشتنی گذشته است باورم نمی شود که ۲۲ماه ازروزی که من هم توانستم مادربشوم گذشته است ۲۲ماه اززیباترین لحظه های زندگی اگرچه همه آن لحظه ها زیبا ودوست داشتنی نبوده اند چرا که دراین ۲۲ماه من هم باگریه هایت گریسته ام وبا دردهایت درد کشیده ام هرگز فراموش نمی کنم روزهای اولی که تازه پاگذاشته بودی به زندگی و من بچه داری بلدنبودم باگریه هات من هم گریه می کردم بیچاره بابایی که می خواست هم جلو گریه تورا بگیرد هم مرا

واینک ازاینکه تورادارم خودراخوشبخت خوشبخت می دانم 

خدایا تورا شکرمی کنم بخاطرهمه چیز به ،خاطر امیرحسینم  

 ازاینکه یکی از فرشتگانت را تحویلم دادی ومرا لایق مادربودن دانستی ممنونم

خدایا به من کمک کن تاکه بتوانم ازاین فرشته کوچولو یک مردبسازم کسی که همیشه شاکرنعمتهای تو باشد

خدایا خواهش می کنم همیشه همراه فرشته ام باش ونگذارروح شیطان ملعون دروجودش رسوخ کند  شیطان  

    

   Gemini

 

نوشته شده در 88/08/11ساعت 19:25 توسط مامان| |
سلام

دلم یه عالمه برادوستای گلم تنگ شده بود یه کوچولو وقت گیرم اومد گفتم بیام تایادم نرفته کارهای شیطونکم روبنویسم آخه هرروزکه می گذره شیرین ترمی شه خصوصا که بخاطرمهددامنه کلماتش گسترده ترهم شده وکلمات روخیلی شیرین بکارمی بره

                                     

 

چندروزپیش توی حیاط صدای مربیش روکه دخترهمسایه مون هست روتوی کوچه شنیدباذوق می گه مامانی عالیه ها

                                   

 بالاخره برای پارک محلمون  وسایل بازی آوردن وبچه های محله هم ۲۴ساعت مشغول بازی هستند کی درس می خونن یا استراحت می کنن من نمی دونم امیرحسین هم هروقت ازکنارپارک ردمی شیم اشاره می کن که تاب تاب بادیحالابهش قول دادم روزجمعه ببرمش

                                      

دیشب اولین بارون امسال شهرکوچک ما باریدن گرفت صدای دلخراش

رعدوبرق تمام پنهای آسمان را فراگرفته بود وامیرحسین ازترس زیرپتوقایم شده بود دراین گیروداربرق هم رفت وباتوجه به اینکه ماهنوزاز کولروپنکه استفاده می کنیم هوای اتاق خیلی گرم شده بود وامیرحسین عرق کرده زیرپتو همچنان قایم بودوهرچه من پتورا کنارمی کشیدم اون باگریه دوباره روی خودش می کشید

                                 

یه دونه بادکنک بابایی براش خریده ازاون جنس خوبا  بهش می گه بانه بانا هرکاری کرد بترکونش نتونست حالا شده عزیزدلش وهرجامی ره

باید بانه باناش هم همراش ببره می خواست بره مهد گریه که بانه بانا

ماهم همراش فرستادیم ظهرکه ازمهداومدخواب بودوبادکنک روبابایی نیورده بودعصرکه بلندشده می گه مامانی بانه بانا          

 

                        

خونه عموایوب خونمون دعوت بودن داشتم برنج پیمانه می کردم به شوخی می گفتم این سهمیه عمو ایوب ،خاله مریم،.....

وقتی ظرفها روبرا مهمونی آماده کردم رفته پیشدستی هارو ورداشته ویکی یکی می چینشون ومی گه عاله(خاله) - پیل پیلو(عموایوب)- --دومی(داماد عموایوب روبابایش  به شوخی دومی صدامیزنه که اون هم یادگرفته وصداش می زنه دومی) نانو

چون بچه هامن روخاله صدامی زنن اومده کنارم ومی گه عاله

Balloons

نوشته شده در 88/08/06ساعت 18:38 توسط مامان| |
سلام

یه مدتی نیستم اول از دوستای گلم معذرت می خوام که نمی تونم بهشون سربزنم  بعد هم از پسرخوشگلم عذرمی خوام  که نمی تونم خاطراتش روبراش بنویسم

نوشته شده در 88/08/02ساعت 20:56 توسط مامان| |
سلام

 شب پنجشنبه تولد امیرمحمد خوشگل عمه بود (پسرکوچیکه داداشم که ۹ماه از امیرحسین کوچیکتره ولی امیرحسین اصلا تحویلش نمی گیره ) تولدت مبارک

امیرحسین اینقدر شیطونی کردوآتیش سوزوند که حسابی خسته شد از بس از پله ها رفت بالا واومد پایین دنبال بچه ها که من پادرد گرفتم چون مجبور بودم دنبالش برم که یک وقت پرت نشه 

امیرمحمدی جان تولد مبارک باشه گلم

 

ازوقتی مزه غذاها رومی فهمه من وبابایی چیزی که براش ضرر داره اصلا نمی خریم وخودمون هم نمی خوریم ولی دیشب بابایی نوشابه خریده بود وقتی ریخت توی لیوان که بخوره امیرحسین متوجه شدوگفت:من گفتم چای هست (چای چون داغه نمی خوره ومی گه داگه )

گفت : چای  لیوان رونزدیک دهانش بردم وگفتم :دستم سوخت داغه

اون هم باخونسردی لیوان روازدستم گرفت ویکم خوردوگفت :دلوغ (دروغ) ماازتعجب شاخ دراورده بودیم متحیروباچشمای گردشده نگاش می کردیم من گفتم مامان این دارو هست ومال بابایی  وسریع گذاشتمش توی یخچال که متوجه نشه که دید ودریخچال روباز کرد وگفت من دالو

منم بهش توجه نکردم اون شروع به گریه کردکه دالو تا آخرشب می گفت دالو صبح بلند شداز خواب گفتم دیگه یادش رفته رفت کناریخچال وگفت مامان دست درد دالو (مگس دستش رونیش زده وچون حساسیت داره دستش ورم کرده ومن جای نیشش رو دارو می مالم ) من هم داروی دستش رو آوردم براش بمالم یک دفعه گفت : دالو بابایی  

درادامه پروژه( احمق)اگرچه خیلی کم بکارش می بره ولی دیگه بجای احمد می گه احمق شوهر عمه اش اسمش احمدهست بهش می گم سلام به عمو کن به عمو دست می ده ومی گه عمو احمق

 

موزتزئینی روبرداشته ومی گه : مود پاک

عموایوب اومده خونمون دویده جلو بابایی ومی گه پیل پیلوا (عموایوب خونه هست)

 

نوشته شده در 88/07/25ساعت 20:26 توسط مامان| |
سلام

روز کوچولوهای ناز نازی رو به همه کوچولوهای جهان الخصوص خوشگل خوشگلای خودم تبریک عرض می کنم

امروز تولد یک سالگی وبلاگ امیرحسینه این هم کیک تولدش

دیروز من وامیرحسین وبابایی سه تایی رفتیم کناردریا جشن بادبادکها که به مناسبت روز کودک برگزارشده بود ساعت ۱۱ظهرمدیر امیرحسین

تماس گرفت وگفت ساعت ۵عصر کناردریا برنامه دارن امیرحسین رو ببریم برای بابایی زنگ زدم وگفتم یه بادبادک برا امیرحسین بخره ظهر وقتی بابایی اومد خونه امیرحسین بدو بدو رفت دم در وگفت :بابایی بادبادی  

ماهم سه تایی عصر رفتیم امیرحسین بادبادکها رو که دید با هیجان بهشون اشاره می کرد ومی گفت بادبادی

از وقتی امیرحسین به دنیا اومده عموایوب پیل پیلو صداش می زنه واین رو چنان با عشق تلفظ می کنه که جای هیچ اعتراضی برای من نمی گذاره (من روی اسم امیرحسین خیلی حساسم وتاکیددارم که کامل تلفظ بشه )حالا امیرحسین می تونه پیل پیلو روتلفظ کنه دیشب خونه عمو ایوب سر میز شام بودیم که صدای ماشین اومد امیرحسین برگشت گفت بوبومبا(بااینکه می تونه بگه ماشین ولی هنوز هم می گه بوبوم) ما توجه نکردیم یه دفعه با عصبانیت گفت بوبوم پیل پیلوا (ماشین عمو ایوب هستا )حالا ما همه غش کرده بودیم از خنده

 هروقت برای امیرحسین شیر آماده می کنم کنارم می ایسته ومی گه لیلور(شیرول-شیر)واصرار می کنه شیر خشک بهش بدم بخوره من هم یه نصفه قاشق توی دهانش می ریزم یه کم از دهانش بیرون ریخت روی فرش خودش گفت وای وای ودوید وگفت جالو ورفت جاروروآورد وشروع به پخش کردنشون کرد به من هم نمی داد که جارو کنم

مدیرشون می گه توی مهد خیلی شیطونی می کنه سبد اسباب بازیها رو می ریزه بچه ها هم دنبالش جمع می کنن

کلمه معروفش(احمق) رو هم هنوز بکار می بره مدیر هم بخاطر اینکه بقیه بچه ها ازش یادنگیرن به بچه ها گفته اون بابایش روصدا می زنه که اسمش احمد (اسم بابایی احمد نیستا) بچه ها هم صداش می زنن احمد حالا توی خونه تا می گه احمق ومن نگاش می کنم می گه بابایی یا

 

 

نوشته شده در 88/07/18ساعت 16:31 توسط مامان| |
خبرخبرخبر

عزیزدل مامان۲۱ماهه شد

۱سال و۹ماه از زندگی کوچولوی خوشگل من می گذره

الهی که ثبت ۱۰۹سالگیت را اینجا بزنی مامان جان

روز چهار شنبه۸/۷/۸۸ امیرحسین به مهد کودک رفت پسرک نازم یکم زیاد گریه کرد ومن تویه فرصت که مربی داشت اتاق بازی رو بهش نشون می داد جیم شدم ولی صدای گریه اش تمام روز توی گوشم می پیچید بیشتراز صدبار به مدیرشون زنگ زدم وهر بار هم بهم می گفت که در حال بازیه ونگران نباش آخر کاری هم مدیر بخشمون سرم داد کشید که توکه کشتیشون ازبس زنگ زدی ظهر هم خسته وکوفته وارد خونه شد

وهرچه ازش می پرسیدم که چکار کردی چی خوردی فقط می گفت بادی(بازی) خلاصه امیرحسین هم مهد کودکی شد 

tweety

 دیشب بخاطر اینکه خاله جون امیرحسین آپاندیس عمل کرده بود من همراه شب اون بودم وامیرحسین هم مهمان خونه عمو ایوبش بود خودش وعمو وحیدش کنار هم خوبیده بودند واصلا انگار نه انگار یه مامانی هم داره صبحش هم مهد هم بی مهد خلاصه حسابی برا خودش آدم حسابی شده تنهایی می ره مهمانی و توی مهد هم که بچه خوبیه واصلا نمی گذاره کسی دست به پامپیش بذاره و می گه من مردم وشما خانم پس دست بهم نزنید در عوض همن که به خونه رسید می گه مامان پامپی پی پی ومن هم مجبورم راه به راه ببرمش دستشویی مدیرشون هم می گه برا عوض کردنش تمام منطقه رو روی سرش می گذاره

امیرحسین آماده برای رفتن به مهد

نوشته شده در 88/07/11ساعت 3:19 توسط مامان| |
سلام

این روزا اصلا حوصله ندارم حتی حوصله اینجا رو هم نداشتم هفته گذشته هفته بدی بود برام توی شرکت دلم بد جوری شکست به طوری که تمام علاقه ام به کار رو از دست دادم و دلسرد دلسرد شدم

tweety

روز دوشنبه امیرحسین رو برای انجام آزمایشات ورود به مهد کودک به درمانگاه بردیم و خدا رو شکر هیچ مشکلی نداشت ودکتر نامه تایدیه رو به ما داد

عصرروز سه شنبه هم شیطونک من خونه باباحاجی لجبازیش گل کرد که خودم می خوام میوه ام رو  تکه کنم وبا چاقو انگشت کوچیکش رو زد

وکلی گریه که تاقو دس دد(چاقو دستم رو درد اورد)مامانم هم هرچه براش چسب زخم می زد  ودرش می اورد آخر کار مامانم دستش رو با یه پارچه سفید تازیر آرنجش باند پیچی کرد واون هم اینقدر ذوق کرده بود ووقتی من از سر کار رفتم خونه بدو بدو اومد جلوم وگفت مامانی دس و دست باندپیچیش رو به من نشون دادو همین برنامه رو برا بابایی ودایی احسانش هم اجرا کرد  

خواهر جون بنده یک دونه قلک برا امیرحسین درست کرده امیرحسین هم عاشقشه وهمین که بابام می ره خونه قلک رو ورمی داره وبدوبدو می ره جلو بابام

بابایی پولی اولاق

بابای بنده  هم روزی چند بار فقط بخاطر اینکه امیرحسین اولاق رو تلفظ کنه پول براش می ندازه توی قلکش شب که می خوایم بریم خونه اولاق رو برمی داره وهمراش می یاره خونه وصبح دوباره می بره خونه باباحاجی

باهم رفته بودیم بازار اشاره به هپوها کردم وگفتم امیرحسین

هپو امیرحسین اشاره به توپها  :مامانی پوپه بالا

 

نوشته شده در 88/07/01ساعت 21:24 توسط مامان| |
سلام

عید فطر برهمه دوستان عزیزم مبارک باشد

نوشته شده در 88/06/29ساعت 20:4 توسط مامان| |
سلام

طاعات وعبادات عزیزان قبول درگاه حق

خوشگل خوشگلای من این روزا حسابی آقا شده گلم هروقت شکلات ویا بیسکویت می دم دستش اول آشغالهاش رو یک راست می بره می ریزه توی آشغالی بعد شروع به خوردن می کنه آقا کوچولوی من وقتی سیب زمینی سرخ می کنم شروع می کنه  مم مم هنوز خوردنی رو می گه مم مم وقتی براش می کشم می ره توی سالن رو بروی تلویزیون می شینه ومی گه تی تون وبه بالش لم می ده وپیشدستی سیب زمینی رو هم می زاره روی شکمش اگه کولر روشن نباشه خودش اون رو روشن می کنه چون دکمه اون پایین هست و دستش بهش می رسه هرچه هم دعواش می کنم که این کار خطرناکه فایده نداره ومی گه برک (برق) ؟

این هم دوچرخه جدید امیرحسین

این دوچرخه قبلی امیرحسینه که از عمو ایوب برا تولد یکسالگیش کادو گرفته بود چون بلد نبود سوار بشه و به این نحو بازی می کرد گفتم ببرم خونه باباحاجی تا پیش بچه ها یاد بگیره ما صبح امیرحسین رو با دوچرخه صحیح وسالم تحویل دادیم وظهر که رفتیم خونه دیدیم دوچرخه تبدیل شده به سه تکه شامل چرخ جلو،فرمان ،تنه بله محدثه وکیوان سوار دوچرخه شده بودند واین بلا رو سرش آورده بودند امیرحسین تا چند روز با تنه خالی بازی می کرد تا اینکه یه روز روی دوچرخه پرت می شه وخواهر  مهربون من هم که امیرحسین رو خیلی دوست داره از روی عصبانیت دوچرخه رو پرت می کنه بالای پارکینک .حالا بعد از چند ماه امیرحسین یاد دوچرخش افتاده وهمین که می رفتم خونه باباحاجی دستم رو می کشید که علی بوم بوم بالا (بلند شو دوچرخه رو از بالا دربیار) ومی رفت زیر پارکینگ می ایستاد واشاره می کرد ومی گفت بو بوم امیل (دوچرخه امیر)به بابایی گفتم برا امیرحسین دوچرخه بخر گفت :حالا که نمی تونه دوچرخه سواری کنه هروقت تونست براش

از دوبی می خرم من هم  گفتم این دوچرخه ها که برا دوروزه حالا یکی براش بخریم تا اون موقع هم دوباره براش می خریم خلاصه آخرش تصمیم گرفتیم براش بخریم به امیرحسین گفتم برات دوچرخه بخرم؟

گفت :نه گفتم چرا پس چی می خوای؟ گفت : ماچین

 micky mouse baby

فرهنگ لغت امیرحسین در۲۰ماهگی

حرف ش و ر را ل تلفظ می کند وحرف پ را خوب تلفظ می کند

شیر:لیلول

دوچرخه : چلخی

هال: ال

توپ:پوپی

آلبوم عکس خودش :نی نی یا

الاک(الاغ) : میوا:جوجوا:بدی (ببعی)

انودی :هندونه

اندور:انگور

اندا:انار

مود:موز

تاتو:چاقو

پامپی:پامپرز

اه اه(درحال که بینیش رو می گیره) آشغالی

اجزای بدن رو هم تاحدودی می شناسه

دوش: گوش

مینی:بینی

ادرو:ابرو

دندون:دندان

پا:پا

دس:دست

 

کلمه بد(اح م ق) رو یاد گرفته واینقدر خوب وسریع تلفظش می کنه که نمی دونیم چطور تنبیهش کنیم وقتی رفتیم براش دوچرخه بخریم بابایی بهش گفت بیا سوار شو ببینم پاهات می رسه به رکابش، برگشت سریع گفت احمک جلو فروشند ضایع شدیم رفت

البته این کلمه رو فیلم کره ای سام سون که از کانال فارسی ۱پخش میشه یاد گرفته وبه همین خاطر هم بابایی من رو از دیدن این فیلم محروم کرده  من هم مجبورم ساعت ۱۱که تکرار اون پخش می شه باهزار دردسر امیرحسین رو خواب کنم واین فیلم روببینم

هروقت هم عکس العمل من رو روی این کلمه می بینه فوری می گه هپوا....(منظورم هپو بود)اون موقع غش می کنم از خنده

 

نوشته شده در 88/06/21ساعت 21:33 توسط مامان| |
سلام

طاعات وعبادات همه دوستای گلم قبول درگاه حق 63

شهادت مولی موحدین ،امیرالمومنین را به شما وهمه شیعیان جهان تسلیت می گویم

نوشته شده در 88/06/18ساعت 19:17 توسط مامان| |

خبر خبر-خبر

        امیرحسین ۲۰ماهه شد

الهی مامایی قربونت بره عزیزم

 

نوشته شده در 88/06/11ساعت 21:26 توسط مامان| |
سلام

ماه رمضان، ماه خدا ،برهمه دوستان عزیزم مبارک باشد

امیرحسین این روزا اینقدر شیرین زبون شده که حسابی خوردنیه دیشب اشاره به ماشین بازیش می کنه ومی گه :مامایی ماچین (قبلا می گفت بوم بوم )وهندونه رو که کنار یخچال گذاشته بود روی شکم گذاشته وبا یه جون کندنی اورده پیش من ومی گه مامایی پوپه وگذاشته روی زمین ومی خواد شوتش کنه گفتم این توپ نیست این هندونست می گه: انودی

 

در یخچال رو باز می کنه ومی گه اندور (انگور ) روزای اول جونش انگور بود ولی از اونجا که یه چیزی زود دلش رو می زنه انگور هم دلش رو زد وحالا فقط گریه می کنه ومی گه اندور من هم بهش می دم می شینه دونه دونه لهشون می کنه و می ره جارو رو می یاره ومی گه :جالو

وقتی حمومش می دم هیچ جوری نمی تونم از حموم درش بیارم مگه بهش بگم بریم موز بهت بدم اون هم سریع می یاد بیرون ومی گه مود

شب اول ماه رمضان ما برنامه داشتیم با آقا عصر جمعه   استقلال بازی داشت وبابایی هم طبق معمول تلویزیون رو  توی بغل گرفته بود وچون استقلال هم گل نزده بود یکم زیاد اعصابش همچین داغون امیرحسین هم شیطونیش گل کرده بود وهی می رفت جلو تلویزیون می ایستاد ومی گفت : عمو پوپ وبابایی هم دعواش می کرد که برو کنار آخر کار من گفتم امیرحسین بیا بریم لالایی

خلاصه بردیم وبا یه شیرconnie_32.gif وکلی دردسرخوابش کردم حالا ساعت ۸غروب

خلاصه با دلخوشی که آقا خوابه نشستیم تا ساعت ۵/۱۲راحت فیلم دیدیم وبعد از جومونگ اومدیم بخوابیم که آقا بیدارشد وبا خند ه می گفت:بادی (بازی ) بابایی مثل همیشه توی بغل گرفتش وگفت بخواب

اون هم شروع کرد به شعر خوندن countshipو یه بار با پاش توی شکم من می زد ویه بار توی شکم باباش من که نمی دونم ساعت ۵/۱بود یا۵/۲ آخرش خواب رفتم@@8 اما بابای بدبخت که نمی دونم کی خواب رفت ساعت۴با صدای زنگ ساعت بلند شدم برا سحر وقتی سر سفره نشستیم به بابایی گفتم آخر کی خواب رفت بابایی گفت نمی دونم من  خواب رفتم ،که یکدفعه یکی پشت سر ما گفت بابایی

بابایی گفت برو پیش مامان بطری آبی رو بیار، بطری روبهش دادم وگفتم بیا بریم برگشت توی آشپزخونه ورفت لیوان رو از توی آبسردکن یخچال برداشت وگفت :دیوا(لیوان) بابایی

ماهی می خواستم سرخ کنم اومده کنارم ایستاده وهیچ نمی گه ماهی درسته بود نه تکه تکه یک دفعه  اشاره کرد وگفت :ماهی

 

از شبکه فارسی ۱یک فیلم کره ای پخش می شه که من خیلی بهش علاقه دارم وروی چندبار که پخش می شه می بینمش چند روز پیش رفته جلو تلویزیون ایستاده و نگاه پسره می کنه و میگه بابایی بابایی واین بابایی رو چنان با اعتماد می گه که انگار واقعا بابایی توی تلویزیونه واز اینکه جوابش نمی داد اعصابش خوردشده بود ومی گفت اوف متحیر،اسم دختره سانشیله امیرحسین توی خونه می گرده ومی گه تانتیل

دوم شهریور هم تولد من بود

نوشته شده در 88/06/03ساعت 21:3 توسط مامان| |

پسرم مهندس کامپیوتر هست ها.......

سی ثانیه پس از دریافت مدرک مهندسی

این هم بعد از بازی با هاپو که چه ناز خوابیده (خونه باباحاجی)

روز ۵شنبه امیرحسین بعد از سه ماه  بالاخره به آرایشگاه رفت

روز ۵شنبه دایی احسان برش می داره ومی ره پیش بابایی وسه نفری می رن آرایشگاه از شانس خوب آرایشگر امیرحسین توی راه خواب می ره واون می تونه راحت کارش روانجام بده ولی موقعی که می خواد خط پشت گوشش روبندازه قیچی گوشش رومی زنه وباعث بیداریش همراه باگریه می شه اون هم چه گریه ای تاساعت ۲ظهر یک ریز گریه می کرد بایک مکافاتی حمومش دادم وبابایی یه شیر تند تند براش زد و گذاشت توی دهنش تا تونستم لباس تنش کنم از جون خودم سیرم کرد قسم خوردم تا خودش بزرگ نشده که با پای خودش بره آرایشگاه دیگه کارش نداشته باشم 

بابایی برا سالن یه پرده نصب کرده روز اول بااشاره به پرده  به امیرحسین گفت امیرحسین پرده

حالا امیرحسین همین که واردخونه می شیم اشاره می کنه به پرده ومی گه :مامایی پردی

واین پردی رو اینقدر شیرین می گه که دلم  می خواد درسته قورتش بدم

tweety

چند روزپیش بعدازاینکه غذا خوردیم سفره رو جمع کردم ولی چون اون هنوز داشت غذا می خورد (بازی می کرد) به سفره اون دست نزدم وظرفها رو بردم آشپزخونه یه دفعه پشت سرم گفت مامایی برگشتم دیدم سفرش توی دستشه وبشقابش هم ازدستش افتاده توی خونه

وتمام آشغالهای سفرش هم توی راه ریخته تااومده آشپزخونه نمی دونستم دعواش کنم یا بخاطر کمکش تشویقش کنم وجالب اینجاست که با چهره معصومش نگام می کرد ومی گفت مامایی وسفره روبه طرفم گرفته بود توی بغل گرفتم وحسابی بوسش کردم

دیروز چندتااز دوستای بابایی اومده بودند خونمون شربت براشون آماده کردم ببرم قبلش توی لیوانش براش ریختم وبعدسینی روبرداشتم  که ببرم جلومروگرفت وگفت ببت (شربت) گفتم لیوان دستت بخور یه دفعه دیدم لیوان رو ریخت روی زمین ودوباره گفت ببت

حالا شما بگید من باید چکار می کردم نباید توی گوشش می زدم اما دلم نیومد خدایش موش روکه کوتاه کرده خیلی عزیزتر شده

دیروز همین که می دید لباسهاش روتازدم وگذاشتم توی قفسه لباسیش می رفت وهمه رو می ریخت توی خونه وقتی بهش می گفتم کی ریخته مثل همیشه می گفت الی آخر کاری باعصبانین گفتم کوالی می خوام بکشمش الی کجایی بیا می خوام بکشمت رفته توی هال ایستاده می گه الی الی ( یعنی توکجایی الی)

فرهنگ لغتش رواسم بچه ها

امیل:امیرحسین    

محمن:امیرمحمد

محنی :محدثه

لالو-لالی:لاله

بالو:بابایی

وحیل:وحید

چندروز پیش ظهر هرکاریش کردیم نمی خوابید بابایی محکم توی بغل گرفتش وگفت بخواب اون خوابش نمی اومد بهمین خاطر شروع به شعرخواندن کرد(به زبون خودش )بعدازچندلحظه شروع کرد به گفتن:

الی :نه الو

محنی :نه محنو

لالی:نه لالو

نانی :نه نانو

بابایی:نه بالو

دوباره ازاول خندم گرفته بود ولی خودم روخوابی زده بودم که بخوابه

نمی دونم چرا این روزها اینقدرشیرین شده علاقه خاصی داره کلمات روبه او ختم کنه هرچه هم بهش می گم فایده نداره

 

 

 

نوشته شده در 88/05/24ساعت 3:18 توسط مامان| |

گلم درکنار گل 

نوشته شده در 88/05/21ساعت 18:54 توسط مامان|
سلام

این روزها هرجاکه می ریم حرف حرف آنفلانزاست من که تادلتون بخواد ترسو البته نه براخودم ها برا گل پسرم شدم که روزی هزاربار دست وصورتش رومی شورم برامامانم گفتم توی خونه زندانیش کنه واصلا ازخونه درنیاد شدم روانی شبی پنجاه بار بیدارمی شم وچکش می کنم ببینم نفس می کشه تب نداره

تااینکه دیروز طاقت نیووردم وبا دکترش تماس گرفتم که بهم گفت جای نگرانی براامیرحسین نیست چراکه فقط برا اونهایی که مریضی های خاصی دارن خطرناکه

بیایید دعا کنیم واکسن این بیماری زودتر ساخته بشه چراکه گلهای کوچولویی هستند که آسم دارند که این بیماری خیلی براشون خطرناکه

بیایید دعا کنیم هیچ گلی نه بااین بیماری باهیچ چیز پرپرنشه

هفته گذشته برا یه دوره کاری به شیراز رفتم البته بدون امیرحسین که اون یک شب هزارشب برام گذشت چراکه اولین شب بدون امیرحسین روگذروندم(البته ازوقتی امیرحسین دارشدم)

سه شنبه هفته گذشته عقد ناهید یا همون نانوی امیرحسین بود بااینکه من کلی نصیحتش کردم و گفتم هنوز خیلی بچه است برا زندگی مشترک(۱۷سالگی) ولی اون تصمیم خودش روگرفت مبارکش باشه وامیدوارم خوشبخت بشه واین من باشم که اشتباه کرده باشم وهمیشه موفق باشد

پنج شنبه هو عقد خاله سارا همکار من بود که اون هم مبارکش باشه وخوشبخت بشه  

روز جمعه هم بخاطر بازی استقلال بابایی مارو توی خونه زندانی کرد ونتونستیم بریم پارک

راستی یادم رفت به دوستای عزیزم بگم من بخاطر موافقت نکردن مدیربخش نتونستم استعفا بدم البته باشرایطی که گذاشتم وتوافق

فعلا همچنان سر کارهستم تاببینم چی می شه چرا که من کارم رو خیلی دوست دارم و۸سال است که توی این کارهستم ودل کندن از این کاربرایم کمی سخت است

ازدوستانم که نگرانم بودند متشکرم

نوشته شده در 88/05/18ساعت 20:50 توسط مامان| |
سلام به دوستای گلم

این روزها بارون گردوغبارتمام شهر کوچولوی مارو پوشیده وباعث شده ما زندونی خونه هامون بشیم

امیرحسین هم توی خونه تنهایی حسابی حوصله اش سر رفته وبا شیطونی مامانی رو عاصی کرده

این روزها هرچه خرابی می کنه بهش می گیم کی کرده می گه الی (خواهرزاده من ۹ساله است)وقتی می پرسیم کی؟ دوباره می گه الا ووقتی دوباره بلندتر می گیم کی؟ اون هم بلندتر می گه الاها دیگه شده وقتی چیزی رو خراب می کنه  قبل ازاینکه ازش بپرسم می گه الی شده که به لباسهاش هم اشاره می کنم ومی گم مال کیه می گه الی می گم بگو من می گه نه الی

نمی دونم کجا یاد گرفته هروقت می خوام چیزی بهش بدم که نمی خواد به زبان گناوه ای می گه نیخوم با نی خیلی کشیده

(زبان گناوه بازبان بوشهری فرق می کنه گناوه چون بیشتر مردمش لر هستند زبانشون ادغامی از لری وفارسی است اما زبان بوشهری زبان بندری است که من خودم هم بیشتر صحبتهاشون رو نمی فهمم )

من وبابایی هم هر کاری می کنیم که بگو نمی خوام می گه نیخوم

برا صبحونه خوردنش خیلی مشکل دارم غیراز شیر اون هم توی شیشه هیچ نمی خوره امروز بابایی رو صبح زود بلند کردم که برو آش بخر شاید آش بخوره اما موقعی که می خواستم بهش بدم اون کلمه معروفش رو دوباره بکار برد که نیخوم خامه روی کیک می مالم وخودم یک گاز بهش می زنم که بدونه خوشمزه است  اما باز هم سرش رو برمی گردونه ومی گه .....

غذا خوردن هم عاشق کوکو وکباب شامی است که از ساعتی که رو اجاق سرخ می شه تاوقتی که توی سفره است همش می گه مم مم

به ماهی پلو هم خیلی علاقه داره البته دیروز که درست کرده بودم و براش کشیدم (علاقه داره خودش غذا بخوره بدون کمک من هم براش یه سفره پارچه ای درست کردم وخودش رو می زارم وسطش تا هرجوردلش می خواد بخوره )بعدازاینکه غذاش رو تموم کرددلم خوش که همه تکه های ماهیش روخورده موقعی که دست وصورتش رومی شستم دیدم یه چیزی توی جیب روی شکمشه حالا که جیب رو وارسی کردم نگو همه ماهی ها رو گذاشته توی جیبش البته فکرکنم افتاده توی جیبش چون وقتی تکه ها رو دستم دید دستش رو برا گرفتنش دراز کرد ووقتی دید انداختمشون توی آشغالی شروع به گریه کرد ومن هم دوباره براش غذا کشیدم که این بار فقط چند تکه ماهی خورد ودیگه لب نزد

 امیرحسین دیروز اولین کارتون زندگیش رو باحوصله نگاه کرد البته چند روزه که موقعی که من به تلویزیون نگاه می کنم اون هم نگاه می کنه واگر حیونی چیزی  دید اشاره می کنه اما دیروز کارتون پسر کوچولویی که راننده  یک ماشین خوشگل بود وباماشینش به شهر رفت تا برای حیوانهاش غذا تهیه کنه ولی بوق ماشین رو جا گذاشته بود وبدون بوق به دردسرهایی افتاد رو دید و با دیدن هرچیز اشاره به اون می کرد مثلا پلیس رومی گفت عمو اسب و گاو رو می گفت است ویا

رودخونه رو می گفت آبا وباحوصله تاآخرش آروم نشست ونگاه کردکه باعث تعجب من وبابایی بود البته من کارتونهای موش گربه وپلنگ صورتی ودرکل این نوع کارتونها رو براش نمی گذارم چون بغیرازخراب کاری هیچ نشون بچه نمی ده این کارتون هم ازکانال mbc3پخش شد

امیرحسین من رو بایک حالت محبت آمیز مامایی صدا می زنه وقتی این جوری صدام می کنه دلم میخواد پروازکنم

ودرآخر۱۹ماهگی گلم روبهش تبریک می گم

 

نوشته شده در 88/05/09ساعت 19:37 توسط مامان| |
سلام به مامانای مهربون و خوشگل های خوش زبونشون

دوست عزیزم بهارنارنج جون به یک نکته اشاره کرد که حیفم اومد این مطلب رو برا خاطره شدن ننویسم

قضیه ازاین قراره که موهای امیرحسین خیلی بلند شده وچون تابستونای ما هم هوا واقعا خیلی  خوبه بابای خودم هروز دعوا که بچه با موهاش خفه شده چرا کوتاهش نمی کنید بابایی امیرحسین هم چون امیرحسین سابقه بدی از آرایشگاه رفتن داره ویه گردان نیاز داره برا گرفتنش جهت کوتاه کردن موهاش بابایی هم هی ما رو امروز وفردا می کرد تا اینکه خواهرجان بنده حوصلش سررفت وقیچی روگذاشت پشت موهای نازنین گل پسر ما وجلو موهاش رو خراب کردکه مارو مجبور کنه ببریمیش آرایشگاه بابایی هم پاش روکرد توی یک کفش که

چون موهاش خراب شده خودم ازته براش می زنمش من هم با داد وفریاد می گفتم بهت اجاره نمی دم بچه رو کچل کنی اون هم می گفت من هم نمی برم آرایشگاه ازمن اصرار والتماس ازاون هم انکار

خواهش برا کچل کردنش تا اینکه از پسرخواهرم احسان که امیرحسین عاشقش هم هست خواهش کردم ببرش آرایشگاه ولی وقتی ظهر رفتم خونه دیدم موهاش بهتر که نشده بدتر هم شده چرا که امیرحسین آقا چنان گریه وآشوبی بپا کرده که آقای آرایشگر وسط کار

هردوشون رو بااوردنگی انداخته بیرون

حالا گل پسرما بااون موهای قشنگش هرکجا که می ره کلی براش دلسوزی می کنن که آخ آخ مامان بی فکرت چه به روزت اورده

حالا من بیچاره توی کل این ماجر چه تقصیری داشتم خودم موندم توش

بابایی هم همچنان به کچل کردن  می اندیشه اما مگرکه روی جنازه من رد بشه و دستگاه به موی گل پسرمن بگذاره  

عکس خوشگلش هم می تونید توی پست قبل مشاهده کنید

نوشته شده در 88/05/03ساعت 19:56 توسط مامان| |
به اندازه خدا

دوستت دارم

 به اندازه آسمان پاک 

   می دانمت

به اندازه دریا

زلال می بینمت

وبه اندازه کویری

خشک وخالیم برایت

بادیدنت به تمام

خواسته هایم می رسم

 

 

نوشته شده در 88/04/29ساعت 20:59 توسط مامان| |
سلام دوستای گلم

امیرحسین این روزا هرجا می ره ویروس پخش می کنه وشده که همه ازش فراری هستند یه سرما خوردگی ساده رو چنان توی خانواده پخش کرده که هرکه رو می بینی یه دستمال دستشه و می گه می خوام پلپل (امیرحسین )رو بکشم با یه بوس سرماخوردگیش رو بهم منتقل کرده

من وبابایی هم که جای خود داریم و باهرعطسه وسرفه  ما کلی ذوق می کنه و می خنده وجالب اینجاست ازما تقلید می کنه

امیرحسین بالاخره عاشق دریا و آب بازی شد

حالا از دور دریا رو که می بینه با ذوق می گه آبا آبا واشاره به آبا و ماهم وعده جمعه رو بهش می دیم اما امان از دست این صدا وسیماوپخش برنامه هاش چرا که بابایی می گه تا جمونگ رو ندیدم ام

پام رو از خونه بیرون نمی زارم واینه که دیگه شب نمی شه بری دریا

ماهم بجای دریا می ریم پارک بادی اما امیرحسین از خونه های بادی می ترسه وبغیر از اتاق توپ هیچ جا بازی نمی کنه

ببینید چطور فاطیما رو چسبیده 

عشقش شده تاب بازی وبقول خودش باب بادی

چند روز یش ناهید( دختر عمو وخاله ) خونمون بود امیرحسین از خوشحالی نمی دونست چکار کنه اول بهش می گفت نونو پوپ (ناهید توپ بازی ) بعد بهش گفت نانی پوپ وچند لحظه بعد شد نانو و در آخر شد ناهدو ومن چه کشیدم تااو آخر روازش گرفتم وناهید بدبخت هم با ویروس سرما خوردگی راهی خونه شون شدوبابایی هم از امیرحسین میپرسه نانو کجاست وامیرحسین هم می گه نانو نی (نیست) 

تولد علی رضای گل رو بهش تبریک می گم

علی رضا جون ایشالله تولد ۱۲۰سالگی

تا بعد

 

نوشته شده در 88/04/21ساعت 17:45 توسط مامان| |
سلام

امیرحسین امروز واکسناشو نوش جان کرد یکم زیاد هم بابتشون گریه کرد ولی خدا را شکر تاحالا که حالش بدنیست فقط به بازوش که دست می زنی گریه می کنه ومی گه بوف

برا وزنش هم روی وزنه نمی نشست، پسرم با زبون خودش (گریه) می گفت من دیگه مرد شدم چرا باید توی وزنه نی نی کوچولوها بشینم

آخر سر هم مجبورشدیم وزنه رو ببریم پایین تا حضرت آقا روش سرپا ویسه وزنش هم که ۱۲کیلو بود وفقط ۳۰۰گرم اضافه کرده که باعث نگرانی من وبابایی شد

رشد امیرحسین در ۱۸ماهگی

وزن        ۱۲کیلوگرم

قد            ۸۶

دورسر      ۵۰

تعداد دندانها     ۱۵عدد

کلماتی که امیرحسین در ۱۸ماهگی بکارمی برد

پلیل -کلید        پمپم-پنکه     پامپ- لامپ    تیل-شیر     هپو-سگ

مومو-میومیو گربه         هپ هپ -هوهو      است-اسب    آبا-آب

بوف-داغ گرم ،درد(چای)          جوجو-جوجه(پرنده)                               لولوا - لولو(مورچه،سوسک)         برت -برق    پلپل-خودش

نی نی -اشاره به عکس خودش      اولا-کلاه      الوا -موبایل ،کنترل

عمو -شامل همه آقایون          الی -شامل همه دخترها (الهه)

دادی- فقط دایی احسان که خودش روبراش می کشه

نوشته شده در 88/04/14ساعت 3:29 توسط مامان| |
خبرخبرخبر

امیرحسین ۱۸ماهه شد

گلم نمی دونی چقدر منتظر این روز بودم چون می گفتم وقتی ۱۸ماهه شدی دیگه برا خودت مردی هستی

کوچلو نازم امروز یادگرفته فیلم بازی کنه صبح که بیدارش کردم وبرا شستن دست وصورتش بردمش راه نمی رفت ومی نشست وپای کوچلوش رو تودست می گرفت و می گفت اوف (برا درد کشیدن می گه )اول ترسیدم وگفتم شاید راست می گه پاش روتودست گرفتم ووارسیش کردم دیدم هیچیش نیست مالشش دادم وبوسش کردم و بلندش کردم دوباره اون یکی پاش روگرفت ونشست وگفت اوف فهمیدم اینا همش فیلمه بعداز پاهم دستش اوف شده بودخلاصه تابردیمیش خونه باباجی تمام بدنش اوف بود وباید بوس می شد

روز یکشنبه نوبت واکسینه شدنشه

می بوسمتون

نوشته شده در 88/04/10ساعت 16:44 توسط مامان| |
سلام

شیطونک کوچلوی خوشگل من رفتارش خیلی شیرین شده

دیروز دیدمش کنارآینه ایستاده و داره باخودش حرف می زنه رفتم پیشش ببینم چی می گه نگام کرد وبااشاره به عکس خودش توی آینه گفت: نی نی باخنده گفتم مامان این امیرحسینه بگو من اون هم می ره ومیاد کنار آینه ومی گه نی نی مه(من) کلاه رو گذشته سرش وبااشاره می گه نی نی اولا(کلاه)

خوشگلکم وقتی می ریم جایی نمی گذاره ما رنگ ایفون رو بزنیم می گه من رو بغل کنید من بزنم بعد از هربوق هم می گه مه (من) می گم مامان بذار بگند کیه بعد بگو من اون باشوق می گه مه وجالبتراینکه وارد

که می شیم می گه اله(یاالله)ودرتعجبم این کلمه رو کجا یاد گرفته چون من وبابایی اصلا ازاین کلمه استفاده نمی کنیم

موقع نماز خوندن مکافات دارم بهاش قبل ازنماز دوچادر می یارم یکی برا اون یکی برا من اون هردوتارو ازمی گیره ومهرم رو برمی داره وجلو خودش می زاره چادر رو هم روی سرش می ندازه وباگفتم هو یعنی می خواد مارو بترسونه

وقتی وارد خونه می شیم بدو بدو می ره دمپایی روی فرشی من رو می یاره ومی گه پا پا هرچه می گم مامانی فعل بزار یکمی پاهام هوا بخوره اون خودش پاهام رو بلند می کنه و می زاره توی دمپایی

جدیدا یاد گرفته ازمیز تلفزیون اوپن آشپزخونه وهرچی که بالا باشه میره

بالا وشروع به شعر خوندن به زبون خودش می شه

همین که یک آهنگ هم می شنوه (هرآهنی باشه حتی صدای اذان وقران ) شروع به رقصیدن می کنه با آهنگهای آرم فقط دستهاش رو تکون می ده ولی با آهنگهای بندری کل بدنش روتکون می ده

اگر توی محلمون یک عروسی باشه وصداش از دور بیاد همین طور شروع به رقص می کنه وبااشاره به ما می گه شما هم شادی کنید ( من وبابایی اصلا علاقه ای به عروسی رفتن به خاطر همین آهنگها نداریم) حالا جالب اینجاست من در موقع بارداری بخاطر همین اثرات اصلا آهنگ گوش نمی دادم درموقع نوزادیش هم تا چها ماهگی فقط

آهنگ مسافر رضا رو براش می ذاشتم اون هم با چه علاقه ای گوش می داد وبهاش خواب می رفت

شیطونیاش زیاده وجا نمی شه دونه دونشون رو بگم ولی این هفته

می ره توی ۱۸ ماهگی و از حرف زدنش می نویسم با اینکه من از حالا تب واکسنهاش رو گرفتم

می بوسمتون

 

 

نوشته شده در 88/04/03ساعت 21:25 توسط مامان| |
خانه دل تو اندیشه واحساس من است،احساس من گیتاریست که پرنده می نوازدواندیشه ام پنجره ایست که سیمها رااز هم می گسلد

خانه من تمام جهان است باسقف نیلیش

امامن بی توزیستن نتوانم

ای معبرهوا وای بهاران

بگذاراین پنجره گشاده بماند ،بامن همیشه بمان

ای سرزمین محبت وایثار

                        ای مادر

روز مادر به مادر مهربان خودم ،مادرهمه شما ،

دوستای مهربونم که مامانی گلی هستند

                  و

همه مامانای جهان

تبریک می گویم

                                              

ببخشید که تبریکم یکمی دیررسید

روزجمعه ساعت ۵/۶عصربرای رای دادن به مدرسه ابتدایی محل رفتیم

وبعداز اون رفتیم ساحل اینقدر شلوغ بود که هیچ جای خالی پیدانمی شد جونها درچنددسته مجزاازهم فوتبال بازی می کردند بچه ها هم توی ساحل آب بازی می کردند ماماناشون هم کنارشون مواظبشون بودندوباباها هم توی دریا شنا می کردند خلاصه جای خالی پیدانکردیم

خصوصاچون مد دریا باعث شده بود بیشترجاهای ساحل گودال پرازآب باشد .

ماهم به پارک روبرورفتیم وباتوجه به گرمی هوا امیرحسین کمی تاب بازی وسرسره بازی کرد که اولش ازسرسره می ترسید ولی وقتی من وبابایی ازدوطرف دستش رو گرفتیم ترسش ریخت وبازور وگریه همراهمان شد

این که عکسها کیفیت خوبی ندارند چون باموبایل می گیرم

 

 

 

نوشته شده در 88/03/26ساعت 19:49 توسط مامان| |
مهربانترین یارم

دستهای خسته ات را به گرمی می فشارم وبوسه ای نرم برآن می نهم،چون توئی تنها امید من وآینده فردایم وبرای اینهمه محبت ومهربانی جانم را فدای راهت می کنم تا کوله بار خستگی را از دوشت بردارم وبایک امید وهزار آرزو به توشمع سوزان زندگیم بگویم

                                                 عزیزم تولدت مبارک

امروز تولد بابایی است بااینکه باگرفتن جشن تولد برایش مخالف است ولی من وامیرحسین بایک کادو کوچلو(عطرمردونه) این روزرو بهش تبریک گفتیم

ازدوستان مهربانم متشکرم که دلسوزمن بوده اند وبا نصیحت خود دلداریم دادند

دررابطه بااستعفا فعلا با مشکل عدم رضایت مدیر بخش مواجه ام

این هم دوعکس ازیک روزکاری باامیرحسین

اینجا روی میزایستاده و می خواد خودش رو بالابکشه

 بااینکه روز قبل همراه بابایی دردریا شنا کرده ولی همچنان از دریا میترسد

 

نوشته شده در 88/03/20ساعت 1:28 توسط مامان| |
سلام 

امروز با مدیر عامل صحبت کردم برا استعفا اول کمی ناراحتی کرد ولی وقتی براش توضیح دادم که گل زندگیم بیشتراز هرچی بهم احتیاج داره درک کرد اما باشرط اینکه تا دوماه به کارمند جدید همه چیز رو یاد بدم

من هم اونقدر خسته که قبول کردم

عزیز دلم ازت معذرت می خوام که درست از بیست روزگیت تا به امروز که نزدیک به ۱۸ماهگیت است تمام روز را ازتو دور بوده ام

مرا ببخش که نتوانسته ام مادر مهربان برایت باشم و مثل هر مادری

نظاره گر غذا خوردنت خوابیدنت بازی کردنت باشم

این روزها خیلی خرابکاری می کنی هرروز آمار خرابکاریهایت را برایم می دهند ضبط خاله جان رو از روی میز پرت کرده ای و باعث شکستنش شدی بازهم اتورا به جای ماشینت استفاده کردی و باعث خرابیش گشتی کنترل تی وی بابا جان را به دیوار کوبیدی و ازهم پاشیدی و برای دهمین بار بعد از خوردن آب لیوان را پرت کردی وووو

این روزها خیلی زود رنج و کمی عصبی گشته ای با کوچکترین دعوا قهر می کنی و به حالت خوابیده شروع به گریه می کنی البته بدون اشک

و نازمی کنی یک عادت بد هم یاد گرفتی واون هم اینه که موی بچه ها رو می کشی

و من خودم رو مقصر همه این رفتار بدت می دانم و فکر می کنم در حقت ظلم کرده ام که دور از آغوشم پرورش یافته ای

همکارانم می گویند همه مادران کارمند از فرزندانشان دورند می دانم

اما نه تمام روز شاید درست می گویند و من ظرفیت تحمل مشکلاتی را که همه خانمها ی شاغل دارند را ندارم

 

نوشته شده در 88/03/17ساعت 20:15 توسط مامان| |
دوچرخه بازی امیرحسین (ازنوع جدید)

خسته از بازی در یک صبح مفرح

نوشته شده در 88/03/13ساعت 3:2 توسط مامان| |
خبر خبر خبر

امیرحسین ۱۷ماهه شد

عزیز دلم

توی ساعتها یک روز عاشق ۱۲ظهرم

 توی روزای هفته عاشق سه شنبه ام

توی روزهای ما عاشق یازدهم هر ماه

توی ماهای سال عاشق دی ماه

توی سالهای خدا عاشق ۸۶ هستم

چون توی این روز خدا تورو به من داد و من تورو توی آغوش کشیدم و با وجودت گرمای یه عشق بزرگ رو حس کردم

وزیر لب زمزمه کردم 

خدایا از تو می خواهم که این عشق را هرگز ازمن مگیر و هر چه دراین دنیا سهم من است را نمی خواهم تنها امیرحسینم را به من ببخش که تاوقتی زنده ام تنها شادی و سلامتیش را ببینم

نوشته شده در 88/03/11ساعت 1:53 توسط مامان| |
مبینا جان تولدت مبارک

دیروز تولد مبینا بود و ما هم رفتیم و امیر حسین هم حسابی شیطونی کرد کادو هم به اصرار خود مبینا یه صندل نارنجی نه ببخشید صورتی بردیم

صبح برا کمک خاله اعظم رفتیم خونشون از صبح همین جور یک در میون

مبینا می گفت صندل نارنجی می خوام نه صورتی می خوام و بدو بدو می رفت برا بابای امیرحسین که قرار بود براش بخره زنگ می زد که این رنگی برام بیار پنج دقیقه دیگه باز زنگ می زد که نه نارنجی بیار نه اینکه تا حالا صندل ندیده باشه فقط بخاطری که  برا الهه هم صندل برده بودیم

حس حسادتش از نوع خیلی بالاش گل کرده بود تو رنگش هم که مونده بود بخاطر اینکه برا الی صورتی خریده بودیم و او رنگ نارنجی مورد علاقه اش است  بابای امیر حسین هم اذیتش می کرد که نارنجی چه رنگیه

اون هم می گفت خاله شوهرت به درد نمی خوره اخه کسی بوده که رنگها رو نشناسه من که هنوز نمی رم مدرسه رنگها رو می شناسم خلاصه بابایی براش هر دو رنگ روآورده بود

 

دیروز موقع ساندویچ درست کردن چون دست می زد به مبینا گفتم

از اشپزخونه ببرش بیرون تا که دست نزند وقتی که مبینا بازور اون رو می برد بیرون با گریه می گفت ماما ماما (می خوام پیش مامانم باشم)

الهی قربونت برم که توهم مامان رو می شناسی

دلم براش خیلی تنگ شده امروز صبح که بردمش خونه باباحاجی هنوز نیاوردیمیش اخه امروز هوا خیلی گرمه وظهر بدون اون به خونه رفتم

تو خونه مثل مرغ سر کنده این وراونور می رفتم وانگار یه چیز خیلی بزرگ گم کردم واسباب بازیهاش رو که توی خونه ریخته بود جمع می کردم وقربونش می رفتم بابایی هم ازم می خندید که حس مادریم گل کرده بالش عروسکیش رو تو بغل گرفتم و شروع به بوسیدنش کردم

بابا هم پتوی امیرحسین رو روش کشید وگفت بوی امیرحسین رومی ده وخوابید نگو دل اون هم براش تنگ شده

جالب اینجاست که شب هرکاریش کردیم بغل دایی احسان در نمی آومد و گریه می کرد که دادی (دایی ) و تا سر خیابون گریه می کرد

 

کارت دعوت مبینا

کارت دعوت الی

 

مبینا در انتظار کیک تولد

 

 

کیک تولد به سفارش مبینا

کیک به سفارش مامان مبینا

نوشته شده در 88/03/09ساعت 3:16 توسط مامان| |
امیرحسین دوباره سرما خورده چند روزپیش مامانم می گفت هرچی بهش می دم بالا می یاره  مامانم هم کلی دعوا که حتما خونه غذای توی یخچال رو بهش می دی معده بچه رو خراب کردی هرچی گفتم مامان جون اصلا من چیزی بهش ندادم باور نکرد که نکرد تا اینکه دیروز از خواب که بیدار شد شروع کرد به سرفه کردن بهش دست زدم تا تب هم داره بینیش هم شروع به فعالیت کرد خلاصه همه با هم

داروها رو دوباره از یخچال درآوردم و توی حلق بچه بیچاره ریختم از بسکه

سرما می خوره برا خودم یه پا دکتر شدم و بگفته بابایی پسر نازم هم موش آزمایشگاهی

علت سرما خوردگی هم خودم باعث شدم چرا که بخاطری که آبگرمکن روشن نبود با آب سرد شستمش اون هم که خیلی حساس حالا من نمی دونم توی گرمای استان بوشهر من تا کی باید آبگرمکن روشن کنم خدا می دونه البته یک دلیل دیگه هم داره واون اینه که امیر حسین شبها پتو روش نمی کشه رو صورتش که اصلا نمی گیره

پتو رو بدنش روهم که در می یاره خلاصه من او شب تا صبح باهم جنگ داریم من روش رو می کشم واون درمی یاره کولر گازی هم چون پرتاب

بادش مستقیمه بیشتر باعث سرما می شه

خلاصه موش موشک من با سهل انگاری مادر بی فکرش دوباره سرما خورد و من هم کلی از طرف بابا و مامانم شماتت شدم

 

نوشته شده در 88/03/04ساعت 2:56 توسط مامان| |
امیرحسین کمی خجالتیه این رو دیشب متوجه شدم البته قبلا حس کرده بودم ولی فکر می کردم مقطعی و زود رفع می شه اما دیشب وقتی همراه بابایی که با آقای همسایه کار داشت خونه همسایه رفت

با بایی می گفت خانم همسایه گفته امیر حسین اصلا با دخترا(سانازو مبینا ) بازی نکرده فقط آروم یه گوشه نشسته و هیچ نگفته تعجب کردم چرا که وقتی ساناز و مبینا می اومدن خونمون از شادی نمی دونست چکار کنه اما وقتی با هم رفتیم خونه دایی بابایی و فقط کنارم نشست

و هیچ نگفت متوجه شدم که آره.....

این موضوع از یک جنبه خوبه چرا که دیگه توی مراسمها اذیتم نمی کنه

اما اینکه با این اخلاق بزرگ بشه ناراحتم می کنه بابایی پیشنهاد داده

توی مهد اسمش رو بنویسیم چرا که اونجا با بچه های دیگر خجالتش می ریزه اما دلم نمی یاد با سن کمش مهد بزارمش چون هنوز کوچیکه

با خودم هم نمی تونم بیارمش سر کار چون پیشش نمی تونم کار کنم

البته اون با همارانم مشکلی نداره وباهاشون راحته و همه دوستش دارند و باهاش بازی می کنن

خواهش می کنم راهنماییم کنید

اینم امیرحسین پشت میز کاره خاله سارا همکار مامانی(می بینید با چه نگاهی موس رو وارسی می کنه )

امیرحسین روز یکشنبه تولد الی دعوت بود البته تنها چون من سر کار بودم تنها با مامان جون رفت تولد یک جفت صندل صورتی خوشگل  هم کادو براش برده بود که همه دخترامی گفتنند ماهم ازش می خوایم

این هفته هم تولد مبینا دختر خاله اعظم دعوته البته مامان جون گفته بچه بدون مامانش نمی برم تولد یعنی اینکه یا امیر حسین باید قید تولد رو بزنه یا من مرخصی بگیرم چون تولد عصر برگزار میشه

 و چون امیرحسین با خاله ها مشکلی نداره و اونجا هم برا شیطونی خیلی راحته

 

نوشته شده در 88/02/28ساعت 20:51 توسط مامان| |
< <="


قالب و كدهاي جاوا > < onLoad and onUnload Example